#می_گل(جلد_دوم)_پارت_221
-دکتر من هم من و پیشنهاد میکنه...جریان من رو میگه..اول مخالفت میکنن به خاطر افسردگیم...اما بعد که با
شوهرم میرن پیش روانشناسم اون میگه بودن یه بچه تو زندگی حالش رو خوب میکنه..و اطمینان داده بوده که
خطری برای بچه ندارم... -چرا از پرورشگاه بچه نیاوردی؟ -راضی نمیشدم...دلم بچه ی خودم رو میخواست...یه
جورایی لجبازی میکردم.البته بعد از اینکه چند ماه پیش آقا شهروز گفت دارن برای مدت زیادی از ایران میرن اقدام
کردیم..اما اینقدر اینور اونورمون کردن که من باز داشتم افسردگی میگرفتم..این شد که الان سپردیم اگر کسی بچه
دار شد و بچه اش رو نمیخواست بدتش به ما!!! می گل خواست بگه مگه میشه کسی بچه اش رو نخواد؟؟؟؟اما از
خودش خجالت کشید!!! -اما حالا که باز شهریار برگشته خیلی برام مهم نیست....شهریار هست دیگه!!! و می گل 1 6
اینبار زنگ خطرش با ملودی دیگه ای به صدا در اومد..نکنه بچه اش رو ازش بدزده؟!ولی این دیگه دست خودش
بود..باید اینقدر به بچه اش محبت میکرد تا بهار از دور خارج بشه..یه جورایی دلش براش میسوخت...دیگه حس
اینکه باهاش بد رفتاری کنه از بین رفته بود یه حس دلسوزی جاش رو گرفته بود دلسوزی همراه با ترس...هر چی
بود قریب به 4سال شهریار و نگه داری کرده بود...درسته تمام این مدت شهروز و حتی خود بهار نوید برگشتن
مادری به اسم می گل رو به شهریار داده بودن...اما نمیشد از اثرات محبت و مهرورزی غافل شد! -من دیگه برم شما
باید استراحت کنید..احساس کردم این موضوع زیادی داره آزارتون میده..خواستم خیالتون رو راحت کنم!! می گل
در حالی که همچنان به از دست دادن شهریار فکر میکرد سری تکون داد ..این بار لبخند محبت آمیزی هم زد .
گفت:ممنون!!! با اومدن شهروز بهار خونه رو ترک کرد...می گل که یکی دو ساعتی بود باز کمی تب کرده بود برای
اینکه خودی نشون بده تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود....شهریار هم به همراه شهروز مشغول لگو بازی
جلوی تلوزیون بودن....غذا درست میکرد اما همه ی حواسش پیش اون دو تا بود..با دیدن رابطه ی صمیمیشون غبطه
romangram.com | @romangram_com