#می_گل(جلد_دوم)_پارت_220
بخشی زود و گفت:حق داری اینجوری نگاهم کنی...منم اگر مثل تو دور و بر زندگی و شوهرم خطر احساس میکردم
همینطوری نگاه میکردم!! می گل نگاه حق به جانبش رنگ تعجب گرفت. *پس شمشیر رو از رو بستی..دست پیش
و گرفتی پس نیافتی!!! -بشینم؟ -بشین!!! بهار با همون لبخند نشست!! بزار قبل از اینکه دلیل حضورم رو تو اتاقتون
بگم...یه چیزی بگم این فکر مسموم و از سرت بیرون کنم!!من متاهلم..شوهر دارم..همدیگه رو هم خییییلیییی
دوست داریم...خیلی!!می گل متعجب تر شد... *یعنی اشتباه کردم؟؟؟ -احمق نشو...داره مظلوم نمایی میکنه..دروغ
میگه...گولش و نخوریا...یکیه لنگه لیلی...برای تثبیت خودش اینجا هر کاری میکنه!! -تو شوهر داری؟بعد شبها هم
میای اینجا میمونی؟؟؟ -درسته این شک بر انگیزه..اما یه روز که حالتون بهتر بود میام داستان زندگیم و براتون
میگم.. می گل که به نظرش این موضوع از حال خودش مهمتر بود با عجله گفت:خوبم..همین الان بگو -قبل از هر
چیزی بگم من کارگر نیستم...به کار احتیاجی ندارم...خودم مدیریت خوندم..شوهرم مهندس معدنه!!فقط مشکل اینه
که بچه دار نمیشم!!!تقریبا 4سال پیش بود که دکترها اب پاکی رو ریختن رو دستم و گفتن اگر به معجزه اعتقاد
داری میتونی امید داشته باشی بچه دار بشی!!!بعد از این موضوع من افسردگی شدید گرفتم...من عاشق بچه بودم و
فهمیده بودم هیچ وقت به این نیاز مادر شدننم جوابی داده نخواهد شد.تا اینکه یه روز دکترم که شوهرم بارها
پیشش رفته بود تا یه امیدواری ازش بگیره و متوجه شده بود من افسردگی گرفتم خیلی اتفاقی مکالمه تلفنی یکی از
همکارهاش که خانوم اقا آرمان بوده رو میشنوه..میشناسیدش که؟ -اوهوم!!! می گل خالی از اون حس حسادت و
انتقام جویی محو صحبتهای بهار بود! -انگار اونجا اقا شهروز زنگ میزنه به خاطره و ازش میخواد یه پرستار برای
شهریار پیدا کنه...گویا اون موقع شما رفته بودید سفر! و می گل فکر کرد یعنی جریان زندگی من و نمیدونه؟و واقعا
هم بهار چیزی نمیدونست..شک کرده بود..حس زنانه اش یه چیزایی میگفت اما مستقیما از کسی چیزی نشنیده بود!
romangram.com | @romangram_com