#می_گل(جلد_دوم)_پارت_219

خونه رو ترک کرده!! این بود که با غیض به سمت اتاقش رفت...لباسهاش رو در اورد و با شنیدن صدای شهریار بدو
از اتاق بیرون رفت!! -سلام مامانی..خوبی پسرم؟ -سلام مامان..خوب شدی؟ -بله پسرم. دستهاش رو باز کرد و
شهریار تو بغلش قرار گرفت! بهار:مریض میشه ها..شما سرما خوردید! می گل عصبانی ایستاد -تو بیشتر از من
نگران بچه ی منی؟ -نه...خب..!! می گل به شهریار که با ترس نگاهشون میکرد نگاهی انداخت و ترجیح داد دیگه
بحث رو ادامه نده....ترس دیگه اش از این بود که شهریار برای شهروز بگه چه رفتاری با بهار کرده و شهروز
برخورد بدی باهاش بکنه!! اون روز می گل با اینکه دلش نمیخواست بخوابه..اما بر اثر داروها و ضعف بیماریش
بیشتر ساعات رو تو تختش بود..برای نهار شهریار بیدارش کرد. -مامان..مامان..!!! می گل به زور چشمهاش رو باز
کرد -پاش و بیا غذا بخوریم...منتظر شماییم!! می گل خواست بگه نمیخورم..اما نمیتونست دل این پسرکی که از 1 5
صبح بیشتر از 12بار اومده بود دستهاش و بوسیده بود رو بشکنه!!به زور از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه
رفت. بوی سوپ خوش اب و رنگ روی میز اشتهاش رو تحریک کرد.از روی ادب از بهار بابت تهیه ی سوپ علاوه
بر غذایی که برای خودشون درست کرده بود تشکر کرد..اما با جواب بهار باز حس حسادتش و شکش به شهروز که
بهار یه پرستار ساده نیست قلقلکش داد! -غذاهارو بی بی درست کرده...من فقط از شهریار مراقب کردم!!! همین
کافی بود تا می گل از اون سوپ خوشمزه هیچ لذتی نبره!! بعد نهار می گل داروهاش رو خورد و رفت تابخوابه..قبل
از اون شهریار همراه بهار رفته بود تا بخوابه...میتونست همه عشق شهریار رو حس کنه..اما وقتی بهار بود شهریار
تمام کارهاش رو به بهار میگفت و به می گل فقط عشق میداد!!! هنوز چشمهاش گرم نشده بود که تقه ای به در خورد
و متعاقب اون صدای بهار شنیده شد -میتونم چند لحظه وقتتون و بگیرم!!! می گل که خودش رو آماده میکرد برای
یک نبرد زنانه روی تخت نشست و گفت:بفرمایید!!! بهار وارد شد با دیدن نگاه حق به جانب می گل لبخند اطمینان

romangram.com | @romangram_com