#می_گل(جلد_دوم)_پارت_218

حالم اینقدر بد شد!!!! -پس بزار بهار از شهریار مراقبت کنه تو هم استراحت کن تا دیگه اینطوری حالت بد نشه!!!در
ضمن شهریار اتاق داره...برای چی تو اتاق تو بود؟؟ -تنها بخوابه؟ -شهریار خیلی وقته تنها میخوابه..خوشم نمیاد بچه
رو لوس کنی... -اون بچه منم هست!!! شهروز بی اختیار با تمسخر می گل رو نگاه کرد! می گل این نگاه رو
شناخت...چی باید میگفت؟؟؟حرف حق بود..یعنی نگاه حق بود!!! -زنگ بزن بگو نیاد!!! -بهار میاد از جفتتون مراقبت
میکنه!!! -نمیخوام..من به مراقبت بهار احتیاج ندارم..خودم بلدم از جفتمون مراقبت کنم..بگو دلم میخواد بهار بیاد تو
خونه!!!کم خوشگل نیست..کم خوش هیکل نیست!!! گفتم اومدی تو خونم به زندگی شخصیم کار نداشته
باش...هنوزم سر حرفم هستم....میتونی هر ثانیه به من شک کنی..اما به رابطه ام با بهار نه!!! می گل پوزخندی
زد....همچنان حس حسادت زنانه اش بهش میگفت شهروز و بهار با هم رابطه دارن..شهروز میتونست بگه بهار
ازدواج کرده...اما مخصوصا نگفت...انگار یه جورایی میخواست می گل رو حرص بده!!! وقتی رسیدن جلو در خونه
بهار منتظرشون بود!! -چقدر زود اومدی!!! -دلم برای شهریار تنگ شده! -دیروز دیدیش که!! در همین حین شهروز
در برابر چشمهای به خون نشسته می گل در رو باز کرد و قبل از می گل از بهار خواست تا وارد خونه بشه!
بهار:شهریار کجاست؟ شهروز:پیش آرمانه میارتش!! بهار رو به می گل کرد:خدا بد نده..انگار حالتون خوب نیست! -
بله...!! بهار این حس می گل رو درک میکرد..خودش هم یه زن بود میتونست حس کنه می گل چرا اینطوری باهاش
برخورد میکنه..تصمیم گرفت تو اولین فرصت به می گل بگه متاهله بلکه بتونه ساعتهایی که تو این خونه است نه
اعصاب خودش خورد بشه..نه اعصاب می گل رو خورد کنه! با شنیده شدن صدای زنگ, شهروز به سمت در
رفت...در رو زد و گفت:شهریار و اوردن...من میرم...خدا حافظ! با اینکه مخاطب خاصی نداشت...اما چون بهار زودتر
از می گل جواب داد...می گل احساس کرد مخاطب شهروز بهار بوده و شهروز بدون اینکه ازش خدا حافظی کنه

romangram.com | @romangram_com