#می_گل(جلد_دوم)_پارت_217
خوبم!!! -خیلی خب...حالا بخواب... هر چند احتیاج نبود شهروز این پیشنهاد رو بده..می گل نا خوداگاه در اثر داروها
دوباره خوابید!!! صبح می گل زودتر از شهروز بیدار شد...شهروز روی کاناپه تخت خواب شو خوابیده بود. می گل از
این فرصت استفاده کرد و خوب نگاهش کرد....دوستش داشت...دیگه اعتراف به این موضوع براش عادی شده
بود...مطمئن بود به زودی به شهروز هم این اعتراف رو میگه!! با ورود پرستار شهروز از جا پرید...درسته پرستار
خیلی اروم وارد شد..اما شهروز خوابش خیلی سبک بود!!! می گل سلام کرد....با یه تیر دو تا نشون زد.....درسته
شهروز جوابی نداد...اما می گل خیالش راحت بود روی سلامش شهروز هم بود! -خانم پرستار حالش
چطوره؟؟خوب...میتونه بره..دکتر مرخصش کرده... -مشکلش چی بود؟؟ -سرما خورده بود..اما حالش صرفا به
خاطر سرما خوردگی نبود..زیادی ضعیفه..باید تقویت بشه!!! بعد از دادن دستورات لازم پرستار اتاق رو ترک کرد! -
همیشه باعث زحمتم....!!! شهروز چپ چپ نگاهش کرد!!! -به جای این تعارفها به خودت برس...!!! درسته لحنش تند 1 4
و به طاهر خالی از احساس بود...اما نگرانی و عشقش نسبت به می گل لازم نبود به زبون بیاد...می گل میتونست این
انرژی رو بدون هیچ کلامی هم دریافت کنه!!! خودشم نمیدونست چرا اینقدر از اینکه تو ماشین شهروز و کنارش
میشینه لذت میبره..حتی اگر شهروز نیم نگاهی هم بهش نکنه...اون میدونست شهروز هم دوستش داره..این رو هیچ
کس نمیتونست انکار کنه...با اینکه به روبرو نگاه میکرد تمام حواسش پیش شهروز بود... -الو...سلام بهار جان
گوشهای می گل تیز شد.. *باز هم بهار..این دختره نمیخواد دست از زندگی من بکشه -چه زود زندگی دار
شدی..هنوز ازمایش دادیا...بزار جوابش بیاد!!! -میشه یکی دو روز مراقب شهریار باشی؟؟؟...نه !!نه!!فقط صبح تا بعد
از ظهر که من میام!!!...مرسی...سلام برسون!!! -احتیاجی به بهار نبود..خودم بلدم از شهریار نگهداری کنم!!! -از
دیشب معلوم بود -من دیشب شام درست کرده بودم..شام شهریار و داده بودم خوابونده بودمش..نمیدونم چرا یهو
romangram.com | @romangram_com