#می_گل(جلد_دوم)_پارت_215
مگه اتاق نداری شما؟ -مامان خودش گفت اینجا میتونم بخوابم!!! شهروز در حالی که شهریار رو از اتاق بیرون میبرد
خواست چیزی بگه سرفه ی خش دار می گل توجهش رو جلب کرد. -بدو برو تو اتاقت تا من بیام! با رفتن شهریار
شهروز برگشت تو اتاق...دستش رو روی پیشونی می گل گذاشت..تو برف خوابیدن صبح کار خودش رو کرده
بود...می گل تبش بالا بود!! شهریار مستاصل بالا سر می گل که در واقع بیهوش بود ایستاد...اولین کاری که کرد این
بود که بغلش کرد و خوابودش روی تخت....به آرومی صداش زد..اما می گل بی حال تر از اونی بود که جواب بده!!!
به سمت اشپزخونه رفت تو جعبه قرصها دنبال استامینوفن و سرماخوردگی گشت....صدای شهریار پشت سرش
ترسوندش -بابا چرا نمیای پس؟ -امشب خودت بخواب پسرم...یا صبر کن برای مامان قرص ببرم بعد بیام!!! -
مریض شده؟ شهروز سر تکون داد -بله..مریض شده!! بالاخره شهروز قرصها رو پیدا کرد برگشت به سمت اتاق می
گل بره که چشمهای غمگین شهریار توجهش رو جلب کرد...روی سرش دستی کشید و گفت:چیه بابا؟؟میام زود!! -
مامان خوب میشه؟؟؟ -این چه حرفیه؟؟؟معلومه خوب میشه...سرما خورده...شما نیا تو اتاق مریض میشی...من برم 1 3
داروهای مامان و بدم میام پیشت. شهریار با اکراه به اتاقش رفت و شهروز با عجله به اتاق می گل...تبش بیشتر از
اونی بود که شهروز نگران نشه... چند بار صداش زد..اما جوابی از می گل نگرفت!! -می گل پا شو دارو بخور!!..!..می
گل..عزیزم با گفتن این کلمه احساس کرد خودشم تب کرد...اشک تو چشمهاش جمع شد..دولا شد دست می گل رو
بوسید و کلمه ی عزیزم رو چند بار زیر لب تکرار کرد.. دستش رو زیر گردن می گل برد و اون رو تقریبا نشوند -
می گل!!! با خیس شدن دستش از عرق می گل وقت رو طلف نکرد در حالی که به سمت آشپزخونه تقریبا میدوید
شماره آرمان رو گرفت! -بله؟ -بیداری؟ -بیدارم نبودیم بیدار شدیم دیگه!!! -خاطره هم خوابه؟ -نه..بیداریم چی
شده؟؟شهریار طوریش شده؟ -می گل تب داره...به خاطره بگو چیکارش کنم؟ -خب چرا اینقدر مضطربی تب داره
romangram.com | @romangram_com