#می_گل(جلد_دوم)_پارت_214
می گل رو روی برفها خوابوند و در حالی که دونه دونه دست و پاش رو چک میکرد ,میپرسید اینجا درد
میکنه؟؟اینجا چی؟؟؟ و می گل با دو حس متضاد گریه و خوشحالی از توجه شهروز همچنان گریه میکرد و با سر
جواب منفی میداد!!! در نهایت شهروز فارغ از معاینه, خودش هم نشست کنار می گل و دستهاش رو خسته روی پاش
گذاشت و گفت:گرفتی مارو؟؟؟پس چرا گریه میکنی؟؟؟تو که اینقدر لوس نبودی..یه گوله برفی کوچیک بود!!! می
گل اشکهاش رو پاک کرد....سعی کرد گریه اش رو کنترل کنه..درسته موفق نبود...اما تلاش کرد...خواست بلند بشه
که شهروز دستش رو روی قفسه ی سینه اش گذاشت و خوابوندش!!! چشمهاش خمار شده بود...تضاد سفید و قرمز
دلش رو برده بود....اگر اتفاقات اخیر و شرطش با می گل نبود حتما این رژ رو باز از روی لبهای می گل پاک
میکرد..... *اصلا چه معنی داره رژ قرمز رو لبهای می گل دووم بیاره؟ -بخواب برم یه شکلات بیارم بخور...ضعف
کردی.... شهروز به سمت ماشین رفت و می گل بیشتر هق هق کرد و اینبار از خوشحالی بود...نه از روی ترس و
ضعف اعصاب و غیره!!!در رو باز کرد..خونه ی خاموش و ساکت فکری رو مثل جرقه از سرش گذروند....کیفش رو
روی زمین رها کرد و به سمت اتاق شهریار دوید.....با اینکه میدونست شهریار مثل خودش خوابش سبکه...در رو
سریع و با سر و صدا باز کرد....شهریار تو تختش نبود...یه لحظه احساس کرد دنیا رو سرش خراب شده... *دیدی
گول خوردی..بچه ات و برد...دیدی نمیخواستت...نقشه بود..همش نقشه بود تا شهریار و با خودش ببره...چقدر
احمقی که فکر کردی پشیمونه و برگشته تا با تو باشه.... در همین حین رسید پشت در اتاق می گل...بی محابا در رو
باز کرد و چراغ رو زد...با دیدن شهریار روی تخت و میگل که پایین تخت نشسته بود و سرش رو روی تخت
گذاشته بود و خوابیده بود نفس راحتی کشید....قبل از اینکه چراغ رو دوباره خاموش کنه شهریار بیدار شد! -بابا!!! -
هههییییسسسس...مامان خوابه!!! شهریار از جاش بلند شد...شهروز به سمتش رفت و از روی تخت بلندش کرد.... -
romangram.com | @romangram_com