#می_گل(جلد_دوم)_پارت_213
روز تو باغ می گل حرفهای می گل رو جدی میگرفت..درسته مشکلات زندگی مشترکش با آراد مقصرش می گل
نبود.....اما اگر شهروز عذرخواهی و ندامتش رو قبول میکرد این روزگار بد رو نمیدید!! -کجا داری میری؟؟؟ لحن
متعجبانه ی می گل شهروز رو برگردوند تو فضای ماشین...اصلا یادش نبود چطوری تا اینجا اومده!!! -ای بابا...رد
کردیم!!! ماشین رو کنار جاده برفی نگه داشت!!!از ایینه نگاه کرد تا مطمئن بشه از پشت ماشین نمیاد اما قبل از اینکه
دور بزنه!!!متوجه شد می گل در رو باز کرد و پیاده شد. -کجا میری؟ -میرم یه کم به برفها دست بزنم...زود میام!!!
با پیاده شدن می گل شهروز کمی صبر کرد و طاقت نیاورد..از ماشین پیاده شد..می گل در حالی که دولا شد و
مقداری برف از روی زمین برداشت به سمت پرتگاه رفت... -جلوتر نرو...یه وقت زیر پات خالی میشه!! می گل بدون
اینکه بر گرده لبخند رضایت امیزی زد و گفت باشه و همونجا ایستاد!!! شهروز به ماشین تکیه داد و به هیکل ظریف
و باریک میگل خیره شد...تا چند روز دیگه میگل برای خودش میشد...وقتی انتظارش بیشتر از حد توقعش
شد.تصمیم گرفت می گل رو صدا بزنه...اما یهو فکر شیطانی به ذهنش رسید...دولا شد و از روی زمین برف برداشت
گوله برفی درست کرد . به سمت می گل پرت کرد....اما اصلا فکر نمیکرد می گل اینقد بترسه... می گل جیغی کشید 1 2
و در حالی که برگشت پاش لیز خورد و لای برفها افتاد..طوری که شهروز نمیتونست کاملا ببینتش... با عجله به
سمتش دوید....وقتی بهش رسید می گل در حال گریه کردن بود..بارها این زمین خوردنها برای می گل پیش اومده
بود.اما این اولین بار بود اینقدر واضح گریه میکرد...شهروز که توقع گریه نداشت دستش رو زیر گردن می گل برد
و گفت:چی شد؟؟؟خوبی؟؟؟جاییت درد میکنه!!! اما می گل هیچ کجاش درد نمیکرد..این ترسیدن بیش از اندازه
ناشی از اعصاب ضعیفی بود که زندگی دردناکش بهش هدیه داده بود!!! -می گل با تو ام...جاییت درد میکنه؟ می گل
فقط با سر گفت نه و گریه ای که اصلا اختیارش دست خودش نبود همچنان ادامه داشت! -پس چی شد؟؟ شهروز باز
romangram.com | @romangram_com