#می_گل(جلد_دوم)_پارت_212

بشه! می گل دلگیرانه صورتش رو به سمت باغ چرخوند! -با تو بودم می گل... -برای چی باید خبر بدم؟؟اون شوهر
من نیست...هنوز نیست..نمیتونم روزهای آخر برای خودم باشم؟ -چرا میتونی اما مثل ادم بهش خبر بده بگو
اینجایی!! -بدون اینجام پا میشه میام..اصلا نمیخوام کسی بدونه من اینجارو دارم..همینطوری که الانم کسی
نمیدونه..خواهشا به کسی نگو!! -یعنی کسی نمیدونه تو اینجارو داری؟ -نه -حتی لیلی!! -اسم اون و نیار!! -پرسیدم
حتی لیلی؟ -حتی اون..هیچ کس..نمیخوامم بدونن..اینجا برای من یه جای مقدسه...جایی که هیچ کس اجازه نداره
واردش بشه! -پس منم باید برم!!! می گل نگاه معناداری بهش کرد و گفت:خودت خوب معنی حرفهام و میفهمی!!!
شهروز پوف کش داری کرد و نشست روی کاناپه و گفت:الان برای این معنی مفهومها خیلی دیره...کارتهای عروسی
هم پخش شده!!! -مهمه؟؟ -نیست؟؟؟ چنان با غیض و عصبی گفت که می گل جا خورد! -میگم مهم
نیست؟؟؟؟میفهمی چی میگی؟؟؟برای پشیمون شدن دیره می گل...یه بار راهی رو که رفتی ادامه بده!!! -زندگی
بدون عشق مفهومی نداره -خواهشا از عشق حرف نزن....!!!مفهومش پیچیده تر از اونیه که بفهمیش! -راست میگی
من نفهمم اما با همه نفهمیم این و میفهمم که با آراد خوشبخت نمیشم -به من قول داده خوشبختت کنه!!! -وقتی من
نخوام!! -تو بیخود نمیخوای...می گل زندگی کن...ترگل نباش..از این ادم به اون ادم نپر....برای چی بهش نگفتی
کجایی؟؟هر مرد دیگه ای هم باشه هزار و یک فکر بد میکنه!!! -مهم نیست -فکر میکنی مهم نیست..ذهنش رو
خراب نکن..بلند شو بریم! -من نمیام!!! -می گل روی سگ من بالا میادها!!!روزی که ازت به عنوان یه بزرگتر حمایت
کردم یعنی مسئولیتت رو پذیرفتم...پس تو خود سر نیستی..بزرگتر داری..بلند شو ببینم!!! همون موقع می گل فهمید
دیگه راه برگشتی نداره...وقتی شهروز اینقدر راحت ازدواجش رو قبول کرده بود پس دیگه هیچ راهی نبود که جلوی
این ازدواج کوفتی رو بگیره!! بی خبر از دل شهروز که در حال انفجار بود!!! و حالا شهروز فکر میکرد کاش همون

romangram.com | @romangram_com