#می_گل(جلد_دوم)_پارت_211
کرد -میشه امشب پیش خاله بهار بمونی؟ -بازم میخوای بری استودیو کار کنی؟ -بله!! -مگه سرت درد نمیکنه؟ -
خب این کارم واجبه!! -باشه... شهروز با خونه بهار تماس گرفت و اول با شوهرش صحبت کرد -من شرمنده ام
مهرداد جان...پاشید با هم بیاید!! -میارمش..اما نمیمونم... -من راضی نیستم....پاشید با هم بیاید.....دوست ندارم از
هم دورتون کنم.. من باید زود برم....یه مرد تو خونه باشه خوبه!!! -من به شما اطمینان دارم.. -میدونم...منم برای
چیزی نمیگم که...!!! -باشه بیایم ببینم چی میشه..!!همینکه بهار از بودن با شهریار اینقدر خوشحاله من برام خیلی
ارزش داره..الانم نمیدونی چطوری داره حاضر میشه!! -امیدوارم به زودی خودتون بچه دار بشید..اینطوری این
وابستگی هم کم میشه!! -مرسی رفیق!!! -منتظرتونم..!! نیم ساعت بعد شهروز با سرعت تمام به سمت باغ می گل
میرفت!!!با اینکه کلید داشت زنگ زد..اینجا مال می گل بود...پس نباید از کلیدش استفاده میکرد....می گل با دیدن
شهروز تو مانیتور ایفون دکمه در باز کن رو فشرد..هر کس غیر از شهروز بود در رو باز نمیکرد....حتی برای پنهان
کردن چشمهاش که از صبح گریه کرده بود تلاشی نکرد..دیگه چی داشت برای از دست دادن؟؟..درسته هنوز اون
موقع ذات بد آراد رو نشناخته بود...اما وقتی فکر میکرد بدون عشق باید زندگی کنه از زندگی کردن بیزار میشد!
شهروز در رو باز کرد...با دیدن می گل روی صندلی راک کنار پنجره اخم کوچیکی کرد و گفت:تو اینجایی؟؟؟چرا یه 1 1
خبر به شوهرت نمیدی...بیشتر از می گل خود شهروز از بکار بردن این نسبت ناراحت شد.نسبتی که هنوز سندیت
نداشت...می گل شرط کرده بود همون روز عروسی عقد کنن...انگار یه جورایی میخواست به خودش و شهروز زمان
برگشت بده!!..!. .اما چیزی بود که پیش اومده بود! می گل دلگیرانه نگاهش کرد...با دیدن شهروز تو صفحه ی
مانیتور امید داشت بتونه بحثی رو پیش بندازه تا این عروسی به هم بخوره و به شهروز بگه دوستش داره..اما با این
حرف شهروز احساس کرد گفتن این موضوع نه تنها کاری رو پیش نمیبره بلکه باعث میشه شهروز عصبانی تر هم
romangram.com | @romangram_com