#می_گل(جلد_دوم)_پارت_210
ازدواج کنه!!! اون روز شهروز از سر درد زیر پتو مونده بود ...چند هفته پیش می گل از طریق اینترنت و ایمیل و
فیس. بوک شهروز رو پیدا کرده بود...گویا از دست دخالتها و زخم زبونهای مادر آراد به تنگ اومده بود و با شهروز
یه درد دل کوچیک کرده بود از شهروز خواسته بود فقط به عنوان یه حامی کنارش باشه.....شهروز هم بلافاصله بلیط
گرفته بود وبه همراه شهریار برگشته بود ایران و با اراد قرار گذاشته بود ...با وجودی که قبول باخت براش سخت
بود در برابر نگاه وقیحانه و پیروز مندانه آراد نشسته بود و ازش خواسته بود می گل رو خوشبخت کنه...گفته بود من
الان دیگه حکم برادر می گل رو دارم....میخوام بدونی می گل بی کس و کار نیست و در تمام این مدت آراد بهش
پوزخند زده بود و شهروز بی توجه تمام تلاشش رو کرد تا به آراد بفهمونه می گل کسی ور داره که ازش حمایت کنه
و آراد چقدر احمق بود که این حرفها رو نشنیده گرفت! و اون روز با شنیدن صدای گوشیش بر خلاف میلش جواب
داد! -بله؟ -می گل کجاست؟ -بله؟ -میگم می گل کجاست؟ -اراد تویی؟ -آره خودمم...می گل کجاست؟ -من از
کجا بدونم؟؟مگه پیش تو نبود؟ -نخیر...از صبح رفته گوشیش در دسترس نیست...هنوزم نیومده خونه!! شهروز به
ساعتش نگاه کرد..ساعت 1شب بود!! -من ازش خبری ندارم... -تو مگه برادر بزرگترش نیستی؟ این جمله پر بود
از تمسخر...اما شهروز که فقط این غیبت عجیب می گل فکرش رو مشغول کرده بود اون رو ندیده گرفت! -چرا
هستم..اما من ازش خبری ندارم. -دروغ میگی!!! -چرا باید دروغ بگم؟؟؟تو نامزدشی...سراغش رو از من میگیری؟
-سر من داد نزن آقای برادر....!!! با قطع شدن تماس, شهروز از زیر پتو بیرون اومد..آبی به دست و صورتش زد و
سراغ شهریار رفت..بچه به تنهایی تو اتاقش باز ی میکرد... -بابایی!! شهریار برگشت به چشمهای قرمز پدرش نگاه
کرد و به سمتش دوید -بابا...(?do you have a headach yetشما هنوز سر درد داری؟) - ya
(.but no problemاره..اما مهم نیست) شهیرار پدرش رو تنگ بغل کرد و با سوال پدرش باز اون رو رها
romangram.com | @romangram_com