#می_گل(جلد_دوم)_پارت_207

-نمیدونم!! -میریم جیگر بخوریم!!! می گل با وجود خوشحالی بیش از اندازه اش سوال تو ذهنش رو هم به زبون
اورد -این وقت صبح؟ -چه ایرادی داره...یه بار قوانین رو زیر پا بزاریم؟این وقت صبح جگر بخوریم...!! می گل در
حالی که لبخندش پررنگ تر شده بود به روبرو خیره شد و زیر لب گفت:باشه
-تو خیلی باهوشی می گل!! می گل متعجبانه نگاهش کرد -چطور؟ -باهوشی دیگه..خوب میدونی کی چیکار کنی!! -
اگر منظورت عقد هستش باید بگم.. -میدونم نظر خاله بوده!!! -باور کن خاله گفت. -من اصلا منظورم عقد نبود!! -
پس چی؟؟؟ شهروز برگشت..نگاه معنادارش رو از روی پالتو سرخ می گل بر روی لبهاش که به همون رنگ در
اومده بود چرخوند و با این کار به می گل فهموند منظورش چیه! می گل لبخند معنا داری زد و گفت:منظور خاصی
نداشتم!!! -اما من به منظور گرفتم! -میل خودته!!! -از لیلی خبر داری؟ می گل جاخورد...چرا خوشی رو ازش
گرفت؟؟؟چرا با اوردن اسم لیلی این لذت با هم بودن و تعریف و ازش گرفت؟منظورش چی بود؟؟؟ می گل نا
خودآگاه اخم کرد... -تو که میدونی باهاش کاری ندارم..برای چی میپرسی؟ -همینجوری..گفتم شاید خبر دار شده
باشه طلاق گرفتی زنگ بزنه کمی نصیحتت کنه! .شهروز من میدونم بهت کم لطفی کردم...میدونم بی چشم و رویی
کردم...اینهارو اون روز تو باغ می گل هم سر بسته برات گفتم..نگو که نفهمیدی...نگو که متوه نشدی پشیمونم....اما
از تیکه شنیدن خوشم نمیاد..اگر اشتباهاتم و قبول نداشتم حق داشتی..اما الان که خودم فهمیدم چه .(!!!)خوردم...بعد
از این همه اتفاقات بد خواهشا تو دیگه خوردم نکن!!! شهروز که از این همه اعتراف رک و راست جا خورده بود به یه 1 9
باشه بسنده کرد و یاد روزی افتاد که تو باغ می گل همه این اعترافات رو شنید...اما نتونسته بود با خودش کنار بیاد تا
می گل برگرده...یعنی دیگه وقتش نبود... 5رو دیگه اش عروسی می گل بود....و اون فقط اونجا بود تا می گل رو
برگردونه...که کاش هیچ وقت این کار رو نمیکرد. یادشه اون روز با یه سر درد فجیع تو رختخوابش خوابیده

romangram.com | @romangram_com