#می_گل(جلد_دوم)_پارت_206
روی لبش نگه داره...نباید کم میاورد..خودش شوع کرده بود خودش هم باید تمومش میکرد!!! -سلام شهروز بدون
اینکه می گل رو نگاه کنه زیر لب سلامی گفت و به سمت آزمایشگاه حرکت کردن...اخم نداشت..اما لبخند هم
نداشت...یه قیافه ی به ظاهر خونسرد و خنثی! -من سر شرطم هستم...حتی اگر عقد کنیم...فکر نکن عقد کنیم دیگه
شرطمون از بین میره! می گل هم به تقلید از شهروز خونسرد در حالی که روبرو رو نگاه میکرد گفت:میدونم! شهروز
نیم نگاهی بهش کرد و گفت:یعنی قبول داری؟ -نه!!! -پس برای چی داریم میریم ازمایش -من قبول ندارم..اما تو
هر کاری دوست داری بکن! شهروز سری به نشونه تایید تکون داد و هیچی نگفت. جلوی در آزمایشگاه هر دو پیاده
شدن....شهروز صبر کرد و با می گل هم قدم وارد آزمایشگاه شد....جو جالبی بود..آزمایشگاه مخصوص ازمایش
زوجهای جوان بود....همه دختر پسرهای جوان بودن....اما یه تفاوتی بین همشون و می گل و شهروز بود....اونها
همشون به اصطلاح چیک تو چیک بودن و می گل و شهروز غریبانه کنار هم ایستاده بودن.....چقدر دیدن رابطه ی
صمیمی اونها با هم دل می گل رو میفشرد...چقدر دلش میخواست اون هم با شهروز بگه و بخنده....بعد با این فکر که
اگر این اتفاقات هم نیافتاده بود باز هم شهروز ادم اینجور رفتارها تو ملع عام نبود خودش رو آروم کرد! با خونده
شدن اسمش از شهروز جدا شد..هنوز به پله دوم نرسیده بود که صدای شهروز میخکوبش کرد -می گل!! به سمتش
برگشت....با همون لبخند نگاهش کرد!عزمش رو جزم کرد..از همینجا شروع کرد -جانم؟ -باید بخوابیا...نشسته
خون ندی!!! -چشم!! برای اینکه خوشحالیش از این توجه زیادی توجه بقیه رو جلب نکنه بلافاصله پله هارو بالا رفت!
بعد از کمی معطلی هر دو سوار ماشین به سمتی میرفتن که می گل یکباره از اعماق افکارش بیرون اومد و متوجه شد
که مسیری که میرن جایی خارج از شهره -کجا داریم میریم؟ -چرا با ترس میگی؟ -اخه یهو متوجه شدم مسیرمون
عوض شده! -کجا دوست داری بریم؟ می گل متعجبانه نگاهش کرد..شهروز ازش میپرسید دوست دارن کجا برن؟
romangram.com | @romangram_com