#می_گل(جلد_دوم)_پارت_205

داشت چشمهای پف کرده اش رو تو ایینه پشت ریمل و خط چشم و سایه مخفی کنه!!! موهاش رو که از شب قبل
سشوار کشیده بود دورش ریخت....میخواست همینطوری باز بزارتشون.....به ساعت نگاه کرد...دیگه کم کم
میرسید...پالتوی قرمز و کوتاهش رو که دیروز بعد از فهمیدن اینکه قرار امروز با شهروز برن ازمایش رفته بود و
خریده بود تنش کرد...شلوار تنگ چرمش رو هم پاش کرد....شال بافت درشت مشکی هم رو سرش انداخت....و یه
رژ قرمز..خودش با دیدن رنگش یاد روز نامزدی سما افتاد....بوتهای پاشنه بلند جیر مشکیش رو پاش کرد..با دیدن
تیپش تو ایینه لبخند رضایتبحشی زد..دیروز رفته بود و بعد از 5سال و اندی از حسابی که شهروز همچنان داشت
توش پول میریخت از خجالت خودش در اومد...خیلی وقت بود چیزی نخریده بود..حوصله ی خرید نداشت..اما حالا
انگیزه پیدا کرده بود....با روشن خاموش شدن صفحه ی گوشیش که سایلنت بود از جا پرید...شهروز بود..گوشی رو
جواب داد -بله؟ -دم درم! بیشتر از این توقع نمیرفت...می گل خودش رو برای یه نبرد بزرگ آماده کرده بود و فکر
کرد اولین نفر همین پرستاره است!!! از اتاق اومد بیرون..خاله ایینه قران به دست تو هال ایستاده بود..می گل
متعجبانه پرسید -خاله چرا بیدارید؟ -تورو راهی کنم میخوابم عزیزم...می گل رو از زیر قران رد کرد و گونه اش رو
بوسید و گفت:خیلی عروسک شدی عزیزم....فقط یه کم باید به خودت برسی...زیادی لاغری...قول میدم شهروز
اینجور لاغر هم دوست نداره!!! می گل خنده ی شرمانه ای کرد و گفت:چشم..هر چی شما بگید -برو عزیزم...برو
منتظرش نذار...اتو دست این پسره ی بد اخلاق نده!!! می گل در خونه ی ویلایی و جنوبی رو با احتیاط باز
کرد...شهروز روبروی خونه پشت فرمون در حالی که ارنجش رو به در تکیه داده بود و انگشتش متفکرانه تو دهنش 1 8
بود و به روبرو خیره شده بود توی ماشین نشسته بود! می گل به سمت دیگه ی ماشین رفت و تقه ای به شیشه
زد...شهروز به سمتش برگشت و قفل در رو زد!!!حتی یه لبخند هم نزد..بر عکس می گل که سعی کرد لبخند رو

romangram.com | @romangram_com