#می_گل(جلد_دوم)_پارت_204

گل..نمیخوام اشتباه برداشت کنی!!! -بله!!درسته!!! -اگر میخوای فردا می گل بیاد باید به هم محرم بشید...!! -آخه یه
روزه که نمیشه!! -درسته یه روزه نمیشه..اما میشه اقدام کرد... شهروز که شوکه شده بود پرسید -چطوری؟ -فردا
صبح زود بیا دنبال می گل برید ازمایش بدید...بعدم که آماده شد عقد میکنید.. -آخه خاله -آخه نداره پسرم.....به
حرف من گوش بدید..خواهش میکنم!!! -این حرفها چیه؟؟؟خواهش چیه؟؟؟شما میدونید من این کار رو میکنم اما
نه الان!!! -میدونم الان زوده..برای بخشیدنش...من نمیگم ببخشش...اما این عقد خیلی چیزها رو درست میکنه..باور
کن اگر از اول عقد کرده بودید هیچ کودوم از این مسائل پیش نمیومد!!! -باشه...بهش بگید فردا صبح آماده باشه
میام دنبالش بریم آزمایش!! -آفرین پسرم....میخوای خودت بهش زنگ بزنی؟؟؟ -نه!!!خودتون بهش اطلاع بدید!! -
باشه خدا حافظ -خدا حافظ شهروز خودش رو روی مبل پرت کرد....متین زیر چشمی نگاهش میکرد...این چند وقت
کاملا احساس میکرد شهروز تو برزخ گیر کرده.....گاهی با خودش هم درگیر بود.. -تو اتاق منتظرتون هستن!!!
شهروز به شیشه ی بزرگ جلوش چشم دوخت..باید فکرش رو متمرکز میکرد....دلش میخواست تو یه مراسم با
شکوه می گل رو عقد کنه....اما الان برای گرفتن یه همچین مراسمی زیادی زود بود....ولی خاله ازش خواسته
بود....بیراه هم نمیگفت...باید کار رو تموم میکرد..می گل مال اون بود..اما سر شرطش می ایستاد..درسته فقط
میخواست تظاهر به این کار بکنه..اما باید میدید می گل واقعا عاشق هست..یا از سر دلسوزی و محبت به پسرش
برگشته....شهروز هنوز از عشق می گل سیراب نشده بود که بخواد می گل رو همینجوری بپذیره!!!فقط به خاطر
شهریار...شاید به جرات میتونست بگه اگر بیشتر از شهریار نبود..کمتر از اون هم به می گل نیاز نداشت..نه نیاز
جسمی..نیاز روحی و عاطفی....براش جالب بود..هنوز اینقدر می گل رو دوست داره!!! -استاد!!!!منتظرن شهروز سری
تکون داد تا افکارش رو پراکنده کنه و به سمت اتاق رفت!!می گل که تمام شب رو از ذوقش نخوابیده بود..سعی

romangram.com | @romangram_com