#می_گل(جلد_دوم)_پارت_201

بیارن!!! با قدمهای محکم و عصبی مسیر در رو پیش گرفت..شهروز در حالی که خودشم از رفتارش ناراحت بود سعی
کرد موضعش رو حفظ کنه و گفت:میری بالا؟ -نخیر..میرم خونه خاله ایران..فردا میام!!! خودشم نمیدونست چرا
اینکار رو میخواد بکنه...قصد نداشت هیچی با خودش بیاره..اما طرز برخورد شهروز عصبیش کرده بود..فکر کرد یه
روز کمتر حرص بخوره هم یه روزه!!! با بسته شدن در اون هم با صدای مهیب ,شهروز خودش رو روی کاناپه رها
کرد!!!فکر کرد..به روزهایی که می گل نبود و اون تو همین الونک ساعتها بهش فکر کرده بود....به روزی که رو
همین کاناپه مهرش رو داده بود...به روزی که دلش رو با خودش صاف کرد که براش یه بزرگتر باشه و در برابر
آراد حمایتش کنه!!!حالا هم باید دلش رو صاف میکرد..بالاخره می گل میومد...هر چند از خداش بود...هر چند
نمیخواست با برگشتن می گل رویه زندگی قبلش رو ادامه بده....اما همون خصوصیت اخلاقی مغرور و ریاست طلبانه
اش وادارش کرد یه همچین شرطی برای می گل بزاره تا ثابت کنه هنوز حرف حرف خودشه...البته خود می گل هم
میدونست نیروی عشق شهروز رو مثل موم میکنه. می گل اون روز بعد از رفتن به خونه برای خاله تعریف کرده بود
چی شده...از بعد از مستقرشدن تو خونه خاله دیگه خاله تنها مونسش شده بود...شاید بهتر از مادر خودش
راهنماییش میکرد و و براش دل میسوزوند... -میخوای بری؟؟ -خب آره....حالا که میگه بیا میرم دیگه..تا امروز که
دیدید هر بار یا از روبرو شدن با من شونه خالی میکنه یا اینکه در حد سلام و خدا حافظ...حتی اجازه نمیده من ازش
بخوام تا برگردم....یه جوری رفتار میکنه ادم میترسه باهاش حرف بزنه..امروزم خیلی دوستانه نبود..اما من میخوام
برگردم..خاله میبینید هر بار شهریار میاد و میخواد بره چیکار میکنه که؟؟؟کاش گریه کنه و پا بکوبه!!!!همون بغضی
که میکنه و با اخم میره بیرون از خودم هزار بار بدم میاد! خاله در حالی که سینی چای رو روی میز میذاشت
گفت...می گل من تورو مثل دخترم دوستت دارم -شما لطف دارید خاله -من این و جدی گفتم...درسته اگر دخترم 1 6

romangram.com | @romangram_com