#می_گل(جلد_دوم)_پارت_200

ته دلش احساس حسادت میکرد و این برای خودش هم جالب بود لبخند کجی زد...نشست روبروی می گل پاهاش 1 5
رو روی هم انداخت و گفت:هم آره هم نه!!!شهریار تورو میخواد!یعنی مادرش رو! می گل لبخند پیروزمندانه ای زد و
گفت:خب!!!باید چیکار کنیم؟ -باید بیای پیشش!!! می گل از خوشحالی نا خودآگاه اومد لبه ی مبل نشست و
گفت:باشه!! -اما شرط داره! در این حین از جاش بلند شد و با چرخشی به سمت آشپزخونه رفت و از همون فاصله ی
نزدیک گفت:میخوری؟ و شیشه ی خوشگلی رو نشونش داد! -نه! شهروز برای خودش لیوانی ریخت و دوباره
برگشت سر جاش! اما در سکوت کامل به می گل نگاه میکرد و از لیوانش جرعه های کوچیکی مینوشید! -چه
شرطی؟ -اومدی اینجا ...به من کاری نداری!!...!کجا میرم.!!.!کجا میام!!!..با کی میرم و....!!! می گل ناباورانه نگاهش
کرد و گفت یعنی چی؟ -یعنی همین که شنیدی..قبول داری همین الان میتونی بری بالا..اگر نه که برو و دیگه پشت
سرتم نگاه نکن...من همونطور ه تا الان به شهریار گفتم مامانت مسافرت باز هم میگم...بالاخره یه روزی به اون
درک میرسه که براش توضیح بدم چه اتفاقی افتاده! -پس تو هم...!! شهروز از جا پرید انگشت اشاره اش رو به
نشونه ی تهدید جلوی می گل گرفت و گفت:برای من شرط نزار...من به تو کار دارم خوبم کار دارم..بسه هر چی ول
چرخیدی و زندگیت و سر و سامون دادی! می گل سعی کرد با چند تا نفس عمیق بغضش رو فرو بده!باید قبول
میکرد.... *خودم کردم که لعنت بر خودم باد...مگه یه بار نشد؟؟مگه یه بار نتونستم از اون همه کثافت کاری جذبش
کنم؟باز هم میتونم..باز هم میکنم....من میام و کاری میکنم خودت این کارهارو بزاری کنار! -چی شد؟؟؟میای یا نه؟
-آره میام... -کاری به من نداریا...گیر بدی من میدونم تو!!! -باشه!!! -پاش و مانتوت و در بیار! می گل با چشمهای
گشاد شده گفت:برای چی؟ شهروز شونه ای بالا انداخت و گفت:همینجوری...گفتم شاید بخوای برای نهار بمونی!!!
می گل از جاش بلند شد..لحن شهروز لحن خوبی نبود!!! -نخیر...نمیمونم...زنگ بزنید اونایی که اهلن تشریف

romangram.com | @romangram_com