#می_گل(جلد_دوم)_پارت_199
شهریار اتفاقی افتاده؟ شهروز نفس عمیقی کشید و گفت:آره!! -چی شده؟؟؟حالش خوبه؟ -نگرانشی؟؟ -معلومه! -
بی خود نگرانشی..نگرانش بودی میموندی براش مادری میکردی...نیم ساعت دیگه تو سوییتم منتظرتم!تماس قطع
شد...می گل نمیدونست خوشحال باشه از رفتن پیش شهروز یا ناراحت...اما حس ناراحتیش قوت بیشتری داشت..هم
به خاطر حرفهای شهروز هم اینکه فکر میکرد برای شهریار چه اتفاقی افتاده؟؟؟ صدای اهنگ رو دوباره زیاد کرد و
همراه آهنگ مشغول آماده شدن بود....بالاخره حس خوشحالیش رو هم باید نشون میداد...باید به خودش
میرسید....باید در نظر شهروز خوب میومد...یعنی خوب میومد؟؟؟بعد از این اتفاقات؟ برای اینکه این فکرها رو از
سرش بیرون کنه شروع کرد با آهنگ زمزمه کردن! اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست
نداره اینقدر برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قدهزارتا ستاره بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره اینقدر
تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم میکنی قشنگیاتو دوست دارم حالت
معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم و قتی صداتومیشنوم دلم برات پر میزنه ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ
قلبمه به وضوح میتونست ملودیهای پیانوش رو بشنوه....چیز عجیبی نبود..خئش نواخته بود!!! خیلی به موقع جلوی در
برج بود..در ورودی برج باز بود و می گل بدون اینکه در بزنه رفته بود بالا...هر چند براش خوشایند نبود تو این
خونه با شهروز حرف بزنه..اما مثل کاچی بعض هیچی اینجا مصداق پیدا میکرد.زنگ رو با احتیاط فشرد....خودشم
نمیدونست چرا اینقدر به آرومی اینکار رو کرد...با باز شدن در احساس کرد قلبش ریخت...شهروز روبروش ایستاده
بود...با یه ابهت خاصی...یه ابهت دیر آشنا!!! -س...سلام! -بیا تو!!! می گل با کفش وارد شد....اون خونه رو دوست
نداشت...وقتی فکر میکرد برای چه کاری استفاده میشه عذاب میکشید...اما چاره ای نبود..باید تحمل میکرد حد اقل
به خاطر شهریار....با نگاه خیره شهروز سر بلند کرد و تو دلش گفت:و عشقم....!! -شهریار چیزیش شده؟ شهروز که
romangram.com | @romangram_com