#می_گل(جلد_دوم)_پارت_198
گفت:باشه..خداحافظ! -خداحافظ گلم!! شهریار پیش می گل برگشت. -خاله بهار رو خیلی دوست داری؟ -
اوهوم..خیلی مهربونه...مثل مامانها میمونه!!! بعد تو چشمهای می گل با استرس نگاه کرد -فقط مثل مامانها میمونه!!! 1 4
خودش رو توی بغل می گل جا کرد و گفت:مامان نیست که..مامان من تویی...!! می گل هم مادرانه تو آغوش
فشردتش و سرش رو بوسید. چند ساعت بعد ,بعد از اینکه دوتایی غذای دست پخت می گل رو خورده بودن و
شهریار در کمال ناباوری از اجازه ی می گل برای خوابیدن توی اتاقش رو تخت می گل به خواب رفته بود...می گل
پتو رو روش کشید دولاشد سرش رو بوسید و ازش تشکر کرد!!!بابت وساطتت ناخواسته ای که برای برگشتن می
گل کرد. چند هفته ای بود از طلاقش میگذشت...با اینکه چندین بار خاله ایران و یکی دو بار هم خودش با شهروز
صحبت کرده بودن ..اما شهروز انگار یه جورایی دو دل بود از اینکه می گل برگرده خونه.نه اینکه اصلا نخواد این
اتفاق بیافته...اما نمیخواست به این راحتیها هم کوتاه بیاد..فکر میکرد می گل باید خودش پشیمون بشه..از ته دل...نه
به خاطر بی پناهی.و در آخر هم نتونست در برابر بی تابیهای شهریار دووم بیاره....از روز بعد از دادگاه که خونه ی
خاله می گل رو دیده بود هر روز میگفت مامان کی میاد؟؟چرا نمیاد؟؟مگه برنگشته؟؟چرا خونه خاله مونده؟؟یعنی
مارو دوست نداره...و وقتی بعد از مدتی دید از این سوالها به جواب قانع کننده ای نمیرسه..گریه های یواشکی و
افسردگی نه چندان ساختگی رو پیش گرفت که همین موضوع شهروز رو تسلیم کرد. روز قبل حدود ساعت 11
صبح وقتی می گل تو اتاقی که خاله بهش اختصاص داده بود مشغول گوش کردن تک آهنگی بود که 0سال و نیم
پیش پیانوش توسط خودش نواخته شده بود,مبایلش زنگ خورد! با دیدن شماره شهروز چند لحظه ای مات گوشی
شد..خیلی زود از ترس اینکه مبادا پشیمون بشه دکمه سبز رنگ رو فشرد! -بله؟ -سلام -سلام...خوبی؟؟؟ -صدای
اون آهنگ رو کم کن! می گل با کنترل صدا رو کم کرد! -باید ببینمت! -چیزی شده؟ -مثلا چی باید بشه؟ -برای
romangram.com | @romangram_com