#می_گل(جلد_دوم)_پارت_195
کرده بود شهروز با مهارت و دقت خاصی زد و بعد از اتمامش رو به می گل کرد و گفت:متوجه شدی؟ می گل تو
چشمهای براقش نگاه کرد و گفت:نگام نکن! شهروز پوزخندی زد و گفت:باشه دیگه نگاتم نمیکنم!!!با تماس دست
کوچولویی با دستش از گذشته بیرون اومد..به سمت دستش نگاه کرد..این پسرکش بود....شهریار بود که دست اون
و از دست شهروز جدا کرد در حالی که با حالت غیض نگاهش بین شهروز و می گل میچرخید...می گل رو زانو
نشست...بازوهای شهریار رو گرفت و گفت:عزیزم...قربونت بره مامان!!! بعد شهریار رو در برابر چشمای به اشک
نشسته ی همه با عشق تو آغوش کشید....شهریار بعد از چند دقیقه که سرش رو روی شونه ی می گل گذاشت و
دلتنگیش و نه تمام و کمال اما تا حدودی رفع کرد دوباره روی پا ایستاد و به می گل گفت:شما و بابا دست هم و
گرفته بودید؟؟؟ می گل برای یه لحظه اشکش خشک شد..با تعجب به شهریار نگاه کرد و برای اینکه سوال پرسیده
شده رو تحلیل کنه که منظور شهریار چیه سرش رو بلند کرد و تازه متوجه آرمان و خاطره و خاله شد که دور اتاق
ایستاده بودن و نگاهشون میکردن....بدون اینکه جواب شهریار رو بده ایستاد و سعی کرد لبخند بزنه و سلام کرد.
خاطره جلو اومد و بوسیدش و جوابش رو داد..آرمان هم همینطور و در ادامه خاله گفت:بیاید غذا بخوریم...ساعت 4
بعد از ظهره بابا!!! خودش داخل آشپزخونه شد و به دنبالش ارمان در حالی که شهروز رو دعوت به همراهی میکرد
وارد شد خاطره:بیا می گل جان...شهریار خاله بدو غذا بخوریم! اما شهریار همچنان جواب میخواست..در حالی که
دست می گل رو گرفت و به دنبالش پشت شهروز حرکت کردن دوباره پرسید:شما و بابا دست همدیگه رو گرفته
بودید؟ قبل از اینکه می گل فکر کنه و چیزی بگه شهروز برگشت.به شهریار نگاه کرد و گفت:بله بابا گرفته
بودیم...!!! شهریار دست می گل رو با حرکت تندی رها کرد و به حالت قهر به سمت مبل توی هال رفت و در حالی
که زانوهاش رو تو بغلش جمع کرد سرش رو روی پاهاش گذاشت. می گل به سمتش رفت..اما تو قدم اول شهروز
romangram.com | @romangram_com