#می_گل(جلد_دوم)_پارت_196
بازوش رو گرفت. -کاریش نداشته باش -از اینکه ما دست هم رو گرفته بودیم ناراحته!!!؟؟؟ شهروز شونه ای بالا
انداخت و شهریار رو خطاب قرار داد -نمیای نهار بخوری؟ -نه!! -چرا؟ -تو میخوای دیگه دوستم نداشته
باشی...میخوای مامان و دوست داشته باشی! می گل نفس عمیقی کشید و گفت:کی گفته؟؟؟مگه میشه بابا شما رو 1 3
دوست نداشته باشه؟؟؟ شهریار سرش رو از روی دستش بلند کرد و گفت:پس چرا دستت و گرفته بود! -خب... اما
شهروز حرفش رو نیمه کاره گذاشت -شهریار زود میاد میشینه سر میز....از این لوس بازیا خوشم نمیاد...!! شهروز به
سمت آشپزخونه برگشت و وقتی دید می گل قصد داره به سمت شهریار بره...دستش رو گرفت و گفت:لوسش
نکن!!! سر میز می گل قبل از اینکه غذا بکشه گفت:بزار برم بیارم بچه رو. -خودش میاد! خاله:چی شد؟؟؟از اینکه
دست همدیگه رو گرفتید ناراحت شد؟ می گل با سر تایید کرد! خاله خنده ای کرد و رو به آرمان و خاطره
گفت:آینده ی شماست!!! آرمان سریع دست خاطره رو گرفت و گفت:بزار دستش و بگیرم وگرنه عقده ای میشم!!!
همه خندیدن...ولی خنده ی می گل و شهروز تلخ بود. می گل:برم بگم بیاد!؟ خاله:اگر الان با این رفتارش مبارزه
نکنی دیگه نمیزاره یه لحظه هم کنار هم باشید...باید کم کم عادت کنه!!! شهروز در حالی که لقمه ای که تو دهانش
بود رو قورت داد گفت:به چی عادت کنه؟؟؟ و این سوالش هزار معنی و کنایه داشت...که همه متوجهش شدن!و در
ادامه قبل از اینکه کسی حرفی بزنه بلند گفت:شهریار فقط تا 5میشمرم که اینجا باشی!!! ......0......1و هنوز 5نشده
شهریار سر به زیر تو درگاه در نمایان شد! شروز صندلی کنار خودش رو بیرون کشید گفت:بدو بشین. -میشه
پیش... سرش رو بلند کرد به می گل نگاه کرد و با شک ادامه داد:مامان بشینم!؟می گل بعد از مدتها وارد خونه
شهروز شد...با دیدن خونه قلبش فشرده شد..اونشب اصلا متوجه اطرافش نشده بود..اینقدر حالش بد بود غیر از
بخت بد خودش به هیچ چیزی فکر نمیکرد و حالا متوجه خونه ای شد که هر گوشه اش عکسی از می گل بود...با
romangram.com | @romangram_com