#می_گل(جلد_دوم)_پارت_193

اینکه بلد نباشه....استرس داشت...حضور شهروز بعد از یه مدت طولانی براش سنگین بود..مخصوصا که برخورد
شهروز هم براش عجیب بود...انگار اوایل سکونتش تو خونه شهروز رو فراموش کرده بود! اینبار شهروز بالا سرش
ایستاد...مثل همون اوایل که آموزش پیانو رو شروع کرده بود.دستهای می گل رو گرفت و اول طرز صحیح نگه
داشتن انگشتها روی کلاویه ها رو بهش یاد داد....می گل بلافاصله بعد از تماس دستهای شهروز با دستش چشمهاش
رو بست..انگار میخواست این لحظات رو مو به مو تو ذهنش حک کنه!!! -حالا بزن! می گل از تو رویا بیرون اومد..باز
به تکست نگاه کرد و شروع کرد...کمی آروم تر شده بود...اما باز هم نتیجه ی دلخواه شهروز به دست نیومد!
پونام:می گل تو که خیلی خوب میزدی چت شده؟ شهروز:محیط گرفتتش چیزی نیست..میشه یه لیوان اب براش
بیاری؟ پونام اتاق رو ترک کرد و بلافاصله بعد از رفتنش شهروز با تغیر گفت:این حلقه چیه تو دست تو؟ -
این؟؟؟این؟؟؟ می گل خودش هم نمیدونست چرا این حلقه هنوز تو دستشه.....آراد که آلمان بود..پس چرا این
حلقه تو دست می گل مونده بود.همونجا برای اولین بار به درسش لعنت فرستاد که اینقدر درگیرش کرده بود که
حتی یادش رفته بود حلقه ای هم دستش بوده...بعد کمی به مغزش فشار اورد که اخرین باری که خودش متوجه
حلقه اش شده کی بوده؟؟؟اما صدای شهروز نذاشت به نتیجه برسه! -بله این...این حلقه رو کی دستت کرده؟ -هیچ
کس! -خودت دستت کردی؟؟باشه...اما اگر بفهمم کسی دستت کرده تا اخر عمرت نمیزارم درست زندگی
کنی!!!پس خودت مثل ادم بگو این حلقه رو کی دستت کرده؟ می گل عاجزانه و مظلومانه نگاهش کرد... -میشه بعدا
بگم؟؟الان فرصت توضیح... با ورود پونام حرفش نیمه کاره موند.. شهروز از جاش بلند شد اب رو از دست پونام
گرفت و گفت:میشه چند دقیقه ما رو تنها بزاری؟؟؟ پونام که این درخواست رو به حساب آروم گردن می گل توسط
شهروز گذاشت با کمال میل و بدون هیچ شکی اتاق رو ترک کرد. -بدو بگو!! -جریان داره. -من جریان نمیخوام..من

romangram.com | @romangram_com