#می_گل(جلد_دوم)_پارت_192
براش سخت بود با می گل اینطوری حرف بزنه...اما مجبور بود نه به خاطر سنگینی روابطشون به خاطر حضور پونام!
می گل پشت پیانو نشست...اما به وضوح دستهاش میلرزید. -قطعه رو بلدی؟ پونام به جای می گل جواب داد:بله
استاد...قبل از اینکه راه بیافتیمم یه دور زده...خیلی ماهرانه میزنه...! سنگینی نگاه شهروز که از بالای سر نگاهش
میکرد باعث شد سرش رو بلند کنه و لبخند بی جونی بزنه! -خب یه بار بزن ببینم! می گل برگشت و با استرس پونام
رو نگاه کرد! قبل از اینکه پونام چیزی بگه شهروز با تغیر گفت:میگم بزن...چرا اون و نگاه میکنی؟ می گل سریع به 1 1
سمت پیانو برگشت.دستهای لرزانش رو روی کلاویه ها گذاشت ...اما قطعه که به کل یادش رفته بود هیچ..دستهاش
چنان میلرزید که حس میکرد حتی نمیتونه روی کلاویه فشارش بده...بیشتر از اینکه بخواد پیانو بزنه دلش میخواست
شهروز و بغل کنه....بوی عطر شهروز که از اون فاصله نزدیک بهش میخورد مستش کرده بود...شاید...شاید اگر
پونام نبود همون موقع عذر خواهی میکرد و این دوری عذاب آور تموم میشد! صدای پونام رشته افکارش رو پاره
کرد -می گل بزن دیگه..!!!تو که خوب میزنی! می گل به کلاویه ها نگاه کرد و با صدای خفه ای گفت:یادم رفته!
شهروز دولا شد از روی میز تکستی رو گذاشت جلوی می گل و دست به سینه بهش خیره شد...این کار می گل رو
بیشتر مشوش کرد. می گل نگاهی به تکست انداخت,...تمام عزمش رو جرم کرد احساس میکرد اختیار انگشتهاش
رو نداره...به زور انگشتش رو روی اولین کلاویه فشرد و دومین نت و سومی..اما هیچ کدوم رو درست نزد..بعد از
چند نت شهروز دستش رو روی پیانو گذاشت و صدای گوش خراشی ازش بلند شد. می گل و پونام با استرس به
شهروز خیره شدن...شهروز که وقتی می گل داشت پیانو میزد به دستهای می گل نگاه میکرد و متوجه حلقه تو
دستش شده بود و حسابی عصبانی بود...در حالی که پره های بینیش از شدت عصبانیت باز و بسته میشد با صدای
گرفته ای گفت:اشتباهه!از اول! می گل اب دهانش رو قورت داد و دوباره شروع کرد....اینبار هم اشتباه میزد..نه
romangram.com | @romangram_com