#می_گل(جلد_دوم)_پارت_190

ساعت 3و 12دقیقه است! -میشه نیام پونام در رو باز کرد و گفت:وقت جا زدن نیست می گل..ابروی من و نبر
توروخدا!!! می گل پیاده شد...به وضوع قدمهاش ثبات نداشت و پونام این رو گذاشت پای دلهره و ترسش از ضبط و
کار تو استودیو. *شاید یه استویو دیگه هم تو این ساختمون باشه..فقط که ... فشردن دکمه 3آسانسور نذاشت ادامه
بده...این ساختمون تک واحدی بود...طبقه 3فقط یه استودیو داشت..اون هم استودیو شهروز بود! با باز شدن در
نفس تو سینه می گل حبس شد....در استودیو باز بود اما کسی جلوی در نبود.. *خب خدارو شکر تا اینجا به خیر
گذشت...پونام بیرون رفت و منتظر می گل شد...نمیتونست جا بزنه...کاری رو که قبول کرده بود باید انجام میداد...با 1 1
خودش فکر کرد کاش از اول قبول نمیکردم..دستمزد آنچنانی که نداره...تجربه اش به این استرس نمی ارزید. -بیا
دیگه می گل الان در بسته میشه..... می گل سنگین آسانسور رو ترک کرد و به سمت استودیو رفت....به محض ورود
پونام سلام بلندی به کسی که نبود کرد و ادامه داد -سلام استاد....ببخشید دیر شد... شهروز از اشپزخونه بیرون اومد
و در حالی که گفت سلام سرش رو که پایین بود و به چیزی روی کفشش نگاه میکرد بالا اورد...اما بقیه کلمات با
دیدن می گل پشت سر پونام تو دهنش خشک شد! پونام:استاد معرفی میکنم می گل یکی از با استعداد ترین
شاگردهام! شهروز که مات می گل شده بود برای اینکه نگاه طولانیش سوء تفاهمی برای پونام که از نوازنده هایی
بود که گهگاه باهاش کار میکرد پیش نیاد...با لبخند خاصی مخلوط از رضایت از حضور می گل و حرص خوردن از
نبودش توی خونه به سمتش رفت دستش رو دراز کرد و گفت:خوش آمدید..خوشبختم...شهروز هستم! می گل
دست لرزانش رو تو دستهای شهروز گذشت...شهروز دستش رو فشرد و تمام عشق مدفون شده اش رو با این
تماس به وجود می گل ریخت...می گل احساس کرد داغ شد.لبخند زد و گفت:خوشبختم! پونام خطاب به می گل که
به وضوح رنگش پریده بود گفت:بابا ترس نداره..استاد خودش یادت میده چیکار باید بکنی. می گل لبخند زد..چی

romangram.com | @romangram_com