#می_گل(جلد_دوم)_پارت_188

زد...شهروز شهروز هم لبخند زد....دست می گل رو گرفت و سعی کرد بشونتش -خوبی؟؟خاطره و ارمان اومدن!!!
می گل تو چشمهای شهروز نگاه کرد..اب دهانش رو قورت داد...دلش میخواست هیچ کس نبود..خودش بود و
شهروز...دلش میخواست ساعتها تو چشمهای شهروز نگاه کنه و عشقی که پشتش پنهان شده بود رو با تمام وجود
دریافت کنه!!! شهروز که نگاه خیره و پر از حرف می گل رو دید دستش رو گرفت...حلقه می گل هنوز تو دستش
بود....حلقه ای که از همون شب اول براش مفهوم خاصی نداشت...اینقدر براش بی اهمیت و علی السبیه بود که حتی
فکر نکرده بود از دستش درش بیاره. بدون اینکه حرفی بزنه حلقه رو که به خاطر لاغر شدن می گل اینقدر گشاد
شده بود که راحت از تو دستش بیرون میومد از تو انگشت می گل در اورد. با این کار می گل نگاهش رو به سمت 9
دست آراد گردوند...با دیدن حلقه تو دستش دوباره به چشمهای شهروز که همچنان خیره نگاهش میکرد نگاه
کرد....و خاطره ی روزی که شهروز از نامزدی مثلا نمایشی خودش و اراد با خبر شد مثل فیلم از جلوی چشمهاش
گذشت!! روی صندلی کنار پونام نشسته بود...تا اون روز تقریبا 1-1ماهی بود شاگردش بود.چند روز پیش ازش
خواسته بود قطعه ی کوتاهی رو برای یه تک آهنگ تو یه استودیو بزنه...اولش مخالفت کرده بود اما وقتی پونام
بهش اطمینان داده بود که کار سختی نیست و از پسش بر میاد فکر کرده بود تجربه ی جالبی میتونه باشه...و اولین
چیزی که به ذهنش رسیده بود این بود که قراره تو فضایی فعالیت کنه که چیزی شبیه محل کار شهروزه...دلش
برای شهروز و شهریار تنگ شده بود.....فرصت 0ماهه نامزدیش با آراد تموم شده بود..اما اراد دستش از سرش بر
نداشته بود هیچ..با رفت و امد و بردن می گل پیش خانواده اش اون رو بیشتر درگیر این رابطه کرده بود...نه اینکه
می گل رابطه ی عاطفی برقرار کرده باشه....شرایط زندگیش طوری شده بود که از لحاظ مالی به آراد وابسته شده
بود...فکر میکرد اگر به آراد قطعی بگه نه از شرکت اخراج میشه..بعد باید چیکار کنه؟؟دیگه اگرم میخواست روی

romangram.com | @romangram_com