#می_گل(جلد_دوم)_پارت_187

شهروز نفس عمیقی کشید و با سر تایید کرد. -چیزی بینتونه؟ شهروز می گل رو نگاه کرد...بی روح و بی احساس اما
نگاهی پر از معنی و حرف... *تو از بودن کسی تو زندگی من میترسی و من بودن کسی تو زندگیت رو دیدمم....تو از
اینکه من به کسی احساس داشته باشم وحشت داری و من شب عروسیت تا صبح زار زدم...من 5سال در حالی رابطه
ی جنسی داشتم که تمام مدتش رو به تو فکر کردم....تمام رابطه هام مشروع بود و برای همش صیغه خوندم..اما
همش حروم بود..چون با فکر تو بود.....و تو تمام اون مدت بی خیال و اسوده به کسی...نه نمیگم به کس دیگه به چیز
دیگه..به درست فکر کردی...اون روز تو باغ می گل باور کردم هیچ حسی به آراد نداری...کاش ازم میخواستی
برگردی...کاش ازت میخواستم برگردی...حالا از چی ناراحتی؟؟از یه زن شوهر داری که برای بچه ات مادری
کرد؟عشقی که تو باید بهش میدادی رو به بچه ات داد؟؟؟نه عزیزم..چیزی بینمون نیست.... 3-4ساله بین من و
هیچ کس غیر از خودت هیچی نیست...تویی که هیچی از این حس و رابطه درک نکردی. -شهروز!!! صداش پر از
عجز بود... شهروز سرش رو به طرفین تکون داد! -دوستش داری؟ -کی رو؟ -پرستار شهریار رو می گل دوست
نداشت اسمش رو به زبون بیاره!!!حتی از این کار هم حالش بد میشد. شهروز سرش رو به عقب برد و روی پشتی
مبل گذاشت و گفت:دوست داشتن؟؟؟!!! این دو کلمه رو واضح و ادبی بیان کرد! از جاش بلند شد..پوزخندی زد و در
حالی که به سمت اتاق آرمان میرفت بلند خاله رو مخاطب قرار داد و گفت:خاله با اجازه یه چرت میزنم...بچه ها
اومدن بیدارم کنید. خاله:برو پسرم..برو بخواب! شهروز در برابر نگاه پر از حرف و خواهش و التماس و عجز می گل
پشت در اتاق گم شد! *کوتاه نمیام..اقا شهروز اینبار کوتاه نمیام...شده به پات بیافتم میافتم...من دوستت
داشتم..دوستت دارم...غلط کردم...غلط کردم رفتم..شهروز من اینبار کوتاه نمیام..! -می گل!!!می گل.!! می گل
چشمهاش رو باز کرد...چی میدید؟؟؟شهروز بود..داشت صداش میزد...با همون لحن دیر اشنا...نا خودآگاه لبخند

romangram.com | @romangram_com