#می_گل(جلد_دوم)_پارت_186

از پشت. با بغض سر برگردوند تا پیاده بشه و شهروز رو منتظر جلوی در خونه دید..نفس عمیقی از سر آسودگی
کشید و با انرژی بیشتری پیاده شد!با اشاره دست شهروز داخل رفت و خدا خدا کرد شهروز هم بیاد تو..جرات
نمیکرد..یا بهتره بگیم روش نمیشد پشت سرش رو نگاه کنه اما صدای شهروز که به خاله سلام کرد خیالش رو
راحت کرد که شهروز هم اومده تو! خاله:سلام به روی ماهتون...خوش خبر باشید آرمان:همه چیز تموم شد...ما
بردیم -معلوم بود میبرید...چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟؟ و با دست می گل رو نشون داد. شهروز
خسته خودش رو روی مبلی پرت کرد و گفت:آرمان یه ماشین بگیر. نگاه نگران می گل به چهره آرمان دوخته شد.
خاله:کجا؟؟؟برو شهریار رو هم بیار غذا درست کردم بعد رو به آرمان کرد و گفت:برو خاطره رو هم بیار...هوس
باقالی پلو کرده بود براش درست کردم! آرمان رو به شهروز کرد -چیکار میکنی؟ خاله به جای آرمان جواب 8
داد:چیکار داره بکنه؟؟باید بمونه...این وقت روز کجا بره؟؟؟میره شهریار رو هم میاره شهروز خواست مخالفت کنه
که آرمان گفت:خونه است یا مهد؟؟؟من میرم میارمش -نه آرمان برم! خاله:لجبازی بسه شهروز....برو تو اتاق آرمان
بخواب....تا آرمان برگرده سرحال میشی..یه نهار خوردن که این حرفهارو نداره! در واقع قصد خاله بیشتر در کنار
هم نگه داشتن می گل و شهروز بود. شهروز که از وقایع اخیر حسابی کلافه و خسته بود و اون روز هم بنا به در
خواست وکیل آراد تو دادگاه حاضر شده بود تا شهادت بده و بازخواست بشه بی خوصله از بحث و جدل سری تکون
داد و آرمان رو نگاه کرد و سرش رو تکون داد یعنی برو بیارش -کجاست؟ -خونه پیش بهار..!!! -میرم
میارمش..فعلا خدا حافظ خاله:زود بیاید مامان دیره همه گرسنه ان -باشه. می گل اب دهانش رو قورت داد..شهروز
چی گفت؟؟گفت بهار؟؟یعنی اینقدر با پرستار شهریار خودمونیه؟از فرصتی که خاله با برگشتنش توی آشپزخونه
بهشون داد تا تنها باشن استفاده کرد ...اینبار خجالت و غرور نداشته رو کنار گذاشت و پرسید:بهار پرستار شهریاره؟

romangram.com | @romangram_com