#می_گل(جلد_دوم)_پارت_185

بود در حالی که شهروز بازوی می گل رو گرفته بود و مجبورش میکرد تند تر حرکت کنه آرمان هم خودش رو
بهشون رسوند! شهروز در عقب ماشین شاسی بلند آرمان رو باز کرد.....می گل نگاه بی روحش که البته تمام سعیش
این بود که احساسی توش باشه رو بهش دوخت...وقتی دید شهروز از این نگاه چیزی نمیفهمه سعی کرد لبخندی
بزنه و بگه:ممنون....لطف کردی اومدی!!! شهروز هم لبخند زد... اما چیزی نگفت..می گل سوار شد و شهروز کنار
آرمان نشست و هر سه به سمت خونه ی خاله ایران حرکت کردن! -نمیای تو شهروز؟ شهروز دستی رو ی لبهاش
کشید و همونطور که به جلو خیره شده بود گفت:نه یه آژانس بگیری من میرم. -پس بیا تو تا آژانس بیاد. آرمان
پیاده شد در سمت می گل رو هم باز کرد -بیا پایین می گل میگل که تو فکر رفتن شهروز و اینکه نمیخواست پیشش
بمونه بود مات آرمان رو نگاه کرد..خواست به شهروز بگه بمون اما روش نشد...اینبار غرور نبود..اینبار شرم
بود..اینبار خجالت بود...دیگه روش نمیشد از شهروز بخواد بمونه..هر چند از 4-5ماه قبل از عروسیش همون روزی
که شهروز رو توی فیس بوک پیداش کرد و براش کلی پیغام درد و دل فرستاد...شهروز بهش گفت من و به عنوان
برادر بزرگتر همیشه در کنارت داری...بهش گفت ازت حمایت میکنم..گفت رو من حساب کن...گفت همیشه پشتت
هستم...فکر نکن بی کسی..درسته نگفت برگرد...درسته با این حرفها نا امیدش کرد...درسته می گل دوست داشت
شهروز بگه برگرد...بگه تمومش کن...بگه حق نداری با آراد باشی...اما همینم که اینقدر بزرگ و بخشنده بود که
گفت من در کنارتم و تو تنها نیستی براش یه دنیا ارزش داشت...به هر جال شهروز هم نمیتونست غرور زیر پا له
شدش رو نا دیده بگیره... می گل با این کارش ضربه ی بزرگی بهش زده بود..درسته می گل هم بعد از اون اتفاقات
دیگه روش نشده بود و البته از طرف شهروز هم در باغ سبز ندیده بود که باز برگرده.... -می گل چرا پیاه نمیشی؟
می گل به جای خالی شهروز نگاه کرد.. *رفت....رفت!!!لعنت به تو می گل به جای فکر کردن نگاهش میکردی...ولو

romangram.com | @romangram_com