#می_گل(جلد_دوم)_پارت_181

بهش بد کردم خاله....گند زدم خاله...خاله من خیلی بی معرفتم خاله!! خاله می گل رو تو بغلش فشرد.. -وقتی ادم از
بزرگترش جدا بشه همین میشه..چقدر گفتم بیا پیش من؟؟؟لجبازی ببین چه کرد باهات!!غرور ببین به چه روزت
انداخت....!! اما می گل چیزی جز گریه کردن برای جواب نداشت...!!با داروها و جوشونده خاله اروم شد و تونست
بخوابه...مدتها بود خواب راحت نداشت...از درد..نه درد جسمی..درد روحی..درد بی پناهی..درد بی یاوری..درد بی
عقلی...تو این 0ماهی که تو خونه آراد بود هر روز به خودش لعنت میفرستاد..خودش رو لعنت میکرد که چرا خام
حرفهای لیلی شد..چرا حرفهای اراد رو باور کرد....هر چند هیچ کودوم از تصمیماتش از ته دل نبود..هر چند 0سال
و اندی آراد رو سر دوئوند...از زیر ازدواج در رفت و اخر به خاطر باز هم لیلی مجبور شد برای داشتن یه سرپناه به
اراد اطمینان کنه و آخرش بشه اینجایی که هست!! اون روز روز دادگاه بود..تا اون روز شهروز فقط با ارمان تماس
گرفته بود و حال می گل رو پرسیده بود...آرمان معتقد بود آراد چون از اول بنارو گذاشته رو اینکه می گل و شهروز
با هم رابطه نامشروع دارن..و سر همین موضوع هم می گل رو اذیت میکرده..پس بهتره دور و بر می گل نپلکه که
مبادا از بین این رفت و ادمها آتویی دستش بیاد... -آقای قاضی این خانوم و اقا از شب اول عروسی با هم دعوا
میکردن..یعنی با هم که نه..ما صدای این خانوم و نمیشنیدیم..شاید تو این 0-1ماه 5-0بار صداشون بلند شد اون
هم برای آروم کردن این اقا بود..تازه اون اوایلم بود..فکر کنم این اواخر اینقدر کتک میخورد که نایی برای داد زدن
هم نداشت!!! آرمان:میشه لطف کنید به صورت خلاصه و مفید بگید شاهد چه دیالوگهایی بودید؟؟؟ -راستش شب
اول عروسی ما کلی ذوق داشتیم یه عروس و داماد همسایه امون شدن....خودمون 1سال بود ازدواج کرده بودیم و
یه زوج جوان در کنار ما میتونست خیلی جالب باشه...اما از همون شب اول صدای داد و بیداد شنیدیم...این اقا و به
آراد اشاره کرد -با تندی یه چیزهایی رو به خانومش میگفت...راستش ما گوش واینستاده بودیم..اما صدا اینقدر بلند

romangram.com | @romangram_com