#می_گل(جلد_دوم)_پارت_179

میخوای با صدای مردی که اراد رو مخاطب قرار داد هر دو سر بلند کردن! -آقا...بفرمایید آراد دست برد و 0تا
لیوان از تو سینی برداشت و تشکر کرد..یکیش رو به سمت می گل گرفت و گفت:بگیر می گل با حرص بلند
شد..نگاه کش داری به اراد کرد و و به دنبال لیلی توی سالن راه افتاد!!! لیلی اون وسط مشغول رقص بود....فضا براش
سنگین بود..شاید اگر شهروز بود اینطوری حس نمیکرد..دلش نمیخواست اونجا باشه..با اینکه تعدادی از مهمونها
کارمندهای شرکت بودن ..اما باز هم احساس غربت میکرد..تا ایکه صدای آشنایی از بلند گو پخش شد!!! -خانومها
اقایون!!! همه ساکت شدن و به سمت صدا برگشتن..چراغها روشن شد....می گل به اراد که بالای پله ها ایستاده بود
نگاه کرد...باز با نگاه دنبال لیلی گشت.....مادر و دو تا خواهراهای آراد جند پله پایین تراز آراد ایستاده بودند...لیلی
رو پیدا کرد..به سمتش رفت..بین راه بود که لیلی هم دیدتش و با لبخند به سمتش اومد و دستش رو تو دستهاش
گرفت -چرا اینقدر یخ کردی لیلی؟؟ -فشارم پایینه!! در این بین آراد حرف میزد... و می گل هنوز متوجه نشد بود
موضوع چیه.... -من امشب...میخوام اتفاق بزرگی رو اعلام کنم که 0سالی هست منتظرشم....اتفاقی که تو رویاهام
دنبالش میگشتم و بالاخره به واقعیت پیوست....دلم میخواد امشب....نامزدی خودم رو با عشقم.... در این حال از پله
ها پایین اومد دست می گل رو گرفت و در حالی که تقریبا با خودش میکشید باز از پله ها بالا رفت و ادامه داد:می
گل اعلام کنم!!! نگاه خصمانه و متعجب و شوکه ی می گل میون دست و سوت و البته گاها بهت بعضی از دخترها گم
شد....می گل بهت زده به آراد که مشغول در اوردن حلقه ای از توی جعبه بود نگاه کرد و گفت:چیکار داری میکنی؟
آراد بدون اینکه جواب بده حلقه رو تو دستهای یخ زده می گل کرد و اون رو بوسید.... -میگم چیکار داری میکنی؟
اینبار خانم سلطانی دستش رو دور گردن می گل حلقه کرد و باز با حالتی نه چندان صمیمانه گفت:خوشبخت بشید
عزیزم..تبریک میگم... می گل خواست دوباره سوالش رو تکرار کنه که اینبار تبریکهای خواهرهای آراد امونش

romangram.com | @romangram_com