#می_گل(جلد_دوم)_پارت_178

تحصیل به المان بره و ادعا کرده بود کسی غیر از می گل نمیتونه راضیش کنه...ازش بدش میومد..از این زن با قد
متوسط و هیکل تو پر و مغرور بدش میومد....ازش متنفر بود...اون تحقیرش کرده بود....و حالا با رویی باز در
برابرش لبخند زنان ایستاده بود و خوش امد میگفت..پس چی شد اون اصالت خانوادگی که میگفت ما داریم و می
گل نداره؟؟؟آیا با خوش امد گویی به می گل اون اصالت از بین نمیرفت؟؟؟هر چند تو لحن اون هم مثل پسرش
رنگ عجیبی بود...رنگی از ریا و دو رویی... می گل به زور لبخندی زد و در حالی که هیچی از لب زدنهای زن میانسال
نفهمیده بود گفت:سلام این سلام در برابر صحبتهای خانم سلطانی کاملا نشون داد می گل هیچی از حرفهای خانم
سلطانی نفهمیده!!! -مامان...اجازه بده می گل کمی بشینه بعد میاد پیشتون.....!! بعد از این حرف می گل رو به سمت
مبلها کشوند و زیر گوشش گفت:چته عزیزم؟؟چرا شوک زده شدی؟؟؟مهمونی نرفتی تا حالا؟؟؟ -نگفته بودید
خانوادگیه!! -به..کجاش رو دیدی..حالا بیشتر با خانواده ام آشنات میکنم! -لازم نکرده..من میرم آراد دستش می گل
رو محکم گرفت...لوس نشو...شبمون و خراب نکن عزیزم..چته تو؟؟؟میخوای بگم مامانم بره؟ -نه....میترسم به
اصالت خانوادگیشون بربخوره!!! -آها...از مامان دلخوری...تو دلش هیچی نیست.....دوست داشت برم اونور درس
بخونم...فکر میکرد ادواج کنم نمیشه..نه اینکه با تو مشکل داشته باشه!!!الانم حسابی پشیمونه...گفتم که من باهاشون 4
صحبت کردم -منم گفتم بیخود این کار رو کردی! آراد در حالی که مینشست و می گل رو با خودش میشوند
گفت:اتفاقا خوب کردم....می گل تو مال منی...چرا نمیخوای باور کنی؟ -من بچه دارم آراد عجولانه اطراف رو نگاه
کرد.. -هیس..خیلی خب چرا داد میزنی؟ -آها..پس نگفتی بهشون.... -فقط بچه رو نگفتم..اما بقیه رو میدونن -چی و
مثلا؟؟؟بقیه رو که قبلا هم میدونستن -اینکه با شهروز محرم بودید... می گل با صدا نفسش رو بیرون داد.. -آراد من
نمیخوام با کسی دوست بشم.. -خب نشو.. -پس راحتم بزار!!! -من نمیخوام باهام دوست بشی... -پس چی از جونم

romangram.com | @romangram_com