#می_گل(جلد_دوم)_پارت_177

راهنمایی کرد!و تاکید کرد الان آراد هم میاد! و می گل زمزمه کرد..میخوام نیاد! لیلی شنید و عکس العمل نشون
داد-تو چرا از آراد اینقدر بدت میاد؟ می گل خیره به لیلی نگاه کرد و گفت:لیلی 1هفته است به آرمان و خاطره
زنگ میزنم هیچ کودوم جواب نمیدن..یعنی خاموشن...روم نمیشه به شهروز زنگ بزنم..یعنی یکی دو بار زنگ زدم
خونه پرستار شهریار جواب داده روم نشده حرف بزنم!!! -تو که دلت هنوز پیش اونه چرا بر نمیگردی؟؟؟ -با اون
سوتی که تو مهمونی تو دادم؟؟ -اولا تو سوتی ندادی و آراد داد...دوما...شهروز اگر دوستت داشت میبخشید!!! در باز
شد و آراد بدون مقدمه وارد شد..و گفت:سلام خانومی!!! می گل با نفرت نگاهش کرد و گفت:در میزنن میان تو
معمولا!!! -اووو...ببخشید..میخواستی لباس عوض کنی؟؟ می گل مانتوش رو انداخت رو رگال و گفت:نه..من اماده ام..
از چشمهای آراد تعجب میبارید!!!یعنی می گل میخواست با یه جین و یه تیشرت بیاد تو مهمونی؟؟؟یعنی قرار بود با
این تیپ حلقه دستش کنه!!! بعد پرسشگرانه به لیلی نگاه کرد...لیلی شونه بالا انداخت و بهش فهموند که کاری از
دستش بر نیومده!!! آراد:خیلی خب...بیاد بریم..دولا شد دست می گل رو گرفت و به سمت بیرون کشید...می گل
سعی کرد دستش رو از تو دست آراد در بیاره..اما نتونست!!! -می گل یه امشب و با من راه بیا!! می گل بی روح
نگاهش کرد...چشمهای آراد پر از ..پر از...خواهش نبود..یعنی خواهش بود..اما رنگ دوستانه نداشت..یه جورایی
بود...یه جورای غیر ملموس....یه جورایی ریاکارانه..هر چی که بود رنگ و بوی نگاههای عاشقانه شهروز رو
نداشت...شایدم این ناشی از ذهنیت می گل بود..اینکه هنوز با خودش و احساسش به شهروز یا شایدم شهریار درگیر
بود. با فشار دستی روی بازوش به خودش اومد. -می گل مامان با شماست! می گل به خانم سلطانی نگاه کرد. این زن
رو میشناخت...نگاههاش رو میشناخت...حتی آهنگ صداش هنوز تو گوش بود..یکبار با همین صدا تحقیرش کرده
بود و ازش خواسته بود از زندگی پسرش بره بیرون...یکبار با همین صدا ازش خواسته بود تا از پسرش بخواد برای

romangram.com | @romangram_com