#می_گل(جلد_دوم)_پارت_175
خوب این رو درک کنه!!!میدونست شهروز بدون س.ک.س دووم نمیاره...هر چند منطقیش این بود که توقع هم
نداشته باشه به پاش بمونه...اما شاید این خودش یعنی اینکه به شهروز علاقه داشت...گهگاه فکر میکرد ساعتهایی که
میدونه شهروز نیست بره در خونه و شهریار رو بینه..اما باز پشیمون میشد....فکر کرد یه لحظه دیدمش اینقدر
بیتابشم..الان که احتمالا به سنی رسیده که شیرینم هست حتما داغون میشم اگر دیگه نبینمش...برای خودش هم
جالب بود..بیشتر از شهروز دلتنگ بچه اش بود. می گل بجنب چقدر فس فس میکنی!!! -من اصلا حوصله ی این
مهمونی رو ندارم... -ای بابا...بیچاره بقیه کارمندهای شرکت رو هم دعوت کرد تا تو هم بهانه نداشته باشی و
بیای...حالا میگی حوصله ندارم. -لیلی هر چی شماره آرمان و خاطره رو میگیرم جواب نمیدن. -خب که
چی؟؟چیکارشون داری؟؟ -میخوام حال شهروز و شهریار رو بپرسم -ببینم این شهروز تا حالا یه بار حال تورو
پرسیده که تو حالش رو میپرسی/؟ -من اونهارو گذاشتم اومدم..حال چیم و بپرسه؟؟ -برو بابا..دوستت داشته باشه
میپرسه....تو هم اینقدر خودت رو اسیر اونها نکن!!! می گل در حالی که براش رژگونه اش رو با بی حوصلگی روی
گونه اش میکشید گفت:تو عاطفه نداری..اگر داشتی تابستون میرفتی پیش خانواده ات! -تو وقتی از چیزی خبر
نداری لطفا زر زر نکن! می گل متعجبانه نگاهش کرد گفت:چت شد؟؟چرا ناراحت شدی؟ -برای اینکه تو از همه
چیز خبر نداری که به من انگ بی عاطفگی میزنی!!! -خب بگو خبر دار بشم.. -به خودم ربط داره...دلم نمیخواد برای
کسی بگم! -خب نگو..این که داد و بیداد نداره! لیلی از اتاق بیرون رفت...می گل از توی اینه رفتنش رو نگاه کرد و
فکر کرد:این یه چیزیش میشه...من باید از کار این سر در بیارم...تلفنهاشم گاهی مشکوکه....هیچ کسم بهش سر
نمیزنه...یعنی هیچ کسی رو نداره؟؟چرا بابا داره... 5-0بار خودم جواب تلفن و دادم مامانش بود.... -تو که هنوز
نشستی..بجمب بابا.. -مگه فربد اومده؟ -نه..خودمون میریم -زنگ زدی آژانس؟؟ -تو مگه حاضری که زنگ
romangram.com | @romangram_com