#می_گل(جلد_دوم)_پارت_174
فراری هستی؟؟؟من که کاری با تو نداشتم و ندارم! -برای اینکه من تعهد دارم -تعهد به چی؟؟؟ -به بچه ام.. -هیچ
تعهدی نداری..خودت و اذیت بچه نکن...اون پیش باباش خوشبخت میشه...این و قول میدم..تو هم زندگیت و
بکن..تا کی میخوای اسیر این عقایدت بمونی؟؟؟شهروز تا الان دوباره همون کارهای قبلش رو شروع کرده من بهت
ثابت میکنم....دیدی گفتم استفاده اش و میکنه....میندازتت بیرون!! -بس کن! -باشه..میدونم حقیقت تلخه....حالا
منتظرتم..باشه؟؟خواهش میکنم!!! بعد از بیرون رفتن آراد می گل دوباره شماره شهروز رو گرفت..اگر اراد یه کم
دیر تر اومده بود مطمئنا فردا می گل بر میگشت خونه شهروز -چیه؟ -شهروز... -شهروز مرد..فهمیدی؟؟ -شهروز
بزار توضیح بدم -توضیح بده...تو همش عاشق توضیح دادنی..توضیح میدی استدلال میکنی و تمومش میکنی..الانم
بگو...میشنوم!! -امشب تولد لیلیه -بمیره که هر چی میکشم از اونه -خیلی خب...حالا گوش کن!!!دوست آراد با لیلی
دوسته آرادم دعوته!! -خب به من چه؟ -بابا هیچی بین من و آراد نیست -به من چه چیزی هست یا چیزی نیست؟ -
شهروز -زهر مار و شهروز...بی حیا...!!! مکالمه قطع شد و تا مدتها این آخرین مکامه اشون بود! کلافه از پاپیچ
شدنهای آراد از شرکت زد بیرون..مخصوصا زود اومد که آراد رو نبینه..اما آراد تازه گیها بی خیال نمیشد....عزمش
رو جزم کرده بود تا مخ می گل رو بزنه...می گل گهگداری توسط خاطره یا آرمان از حال و روز شهریار با خبر
میشد..اما به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن؟اینقدر دلش میخواست شهریار رو ببینه که شاید هیچ وقت
خودش هم باور نمیکرد اینقدر دلتنگ بچه اش بشه....گهگداری کارش گریه بود..با وجود درسهای سنگینی که 2
داشت...اما باز نمیتونست شهریار نامی رو تو زندگیش فراموش کنه...از شهروز بریده بود...وقتی فکر میکرد شهروز
خونه ای برای خوش گذرونیش درست کرده بیشتر ازش زده میشد..خوبیهاش رو فراموش نمیکرد...اما نمیتونست
قبول کنه با کس دیگه ای باشه..هر چند نه خاطره و نه آرمان هیچی در این مورد نمیگفتن..اما خودش میتونست
romangram.com | @romangram_com