#می_گل(جلد_دوم)_پارت_173

بند دلش باز پاره شد...خودشم نمیدونست چرا بعد از 0سال زندگی کردن با شهروز هر بار که میخواست با تلفن
باهاش صحبت کنه اینقدر اترس داشت. -بله؟ سلام -علیک اب دهانش رو با صدا قورت داد -بله می گل!؟ -
شهروز!!! شهروز نور امیدی تو دلش تابید..شهروز گفتنش رنگ و بوی صلح میداد...اون می گل رو میخواست...هنوزم
میخواست..دوستش داشت..دست خودش نبود! -جانم؟ حالا می گل هم کمی راحت تر تونست خواسته اش رو مطرح
کنه! -شهروز....میگم.....با اون خونه ای که تو درست کردی صلاحه شهریار پیش تو باشه؟ -خونه من 10طبقه از
شهریار فاصله داره...چه ربطی داره؟هیچ کسی هم غیر از پرستارش تو ساختمون نمیدونه من یه همچین خونه ای
دارم! می گل سکوت کرد...چی باید میگفت؟؟؟میدونست شهروز با وجود تمام کثافت کاریاش به یه چیزایی
مقیده..همین که تا وقتی می گل رو تو خونه اش داشت دست از پا خطا نکرد این موضوع بهش ثابت شده بود. -
آخه.... -آخه چی عزیزم...؟؟میخوای بیای... هنوز حرفش تموم نشده بود که در اتاق می گل بی اجازه باز شد و آراد
مثل عجل معلق تو درگاه ظاهر شد و با صدای بلند گفت:چرا نمیای بیرون عزیزم؟؟؟ می گل وا رفت....مخصوصا بعد
از عکس العمل شهروز -ببین....من تو خونه ام هیچ کار نمیکنم...خونه من پاک پاکه..محال بزارم شهریار زنی رو تو
اون خونه ببینه....پس پیش من باشه بهتر از اینه که مادرش و با کس دیگه ببینه. این و گفت و گوشی رو گذاشت..
می گل با عصبانیت به آراد خیره شد -من عزیز تو ام؟ -با شهروز حرف میزدی؟ -به تو ربطی داره؟ آراد به آرمی
اومد تو گفت:چته تو؟؟؟یا رومی روم..یا زنگی زنگ!!!تمومش کن اون رابطه رو دیگه!!! -اونم به خودم ربط
داره..رابطه ی من و شهروز با شهریار به هم وصل شده! -اینطوری نیست عزیزم....شهروز تورو میخواست نمیزاشت
از خونش بیای بیرون..چرا نمیخوای باور کنی؟ -از روی تخت بلند شو!!! -باشه..پاش و بیا بیرون...من تنهام -من مگه
امضا داده بودم تو امشب تنها نباشی؟ -نه...امضا نداده بودی...اما من دلم میخواد در کنارم باشی...تو چرا از من اینقدر

romangram.com | @romangram_com