#می_گل(جلد_دوم)_پارت_172

اومدم؟ -حالا نمیگرفتی!! -نمیخوای بیای تو جشن نیا تو سر مال نزن! -تو خلی...من جای تو بودم میشستم پای
درسم اما لیلی فکر کرد..من خل نیستم..تو خلی که به خاطر درست پسر به اون باحالی رو ول کردی ...حیف که از
بچه خوشم نمیاد..وگرنه شاید هیچ وقت حرف آراد رو گوش نمیکردم. -خب همون تو که عاقلی بسه.... ساعت 4
بود کارها تقریبا تموم شده بود و لیلی مشغول درست کردم موهاش بود..در زدن می گل به سمت ایفون تصویری
رفت...با دیدن فربد و آراد جا خورد..خیلی زود اومده بودن -کیه می گل؟ -این دو تان -کودوم دوتا؟ -فربد و آراد!
-خب باز کن می گل در رو باز کرد....در ورودی رو هم باز کرد و به سمت اتاقش رفت و در همین حال گفت:من
رفتم تو اتاقم..نگی من خونه اما..بگو نیست! -مگه خره؟میفهمه جایی رو نداری بری دیگه!! می گل جواب نداد باید
زودتر میرفت تو اتاقش...نمیخواست به هیچ عنوان با آراد روبرو بشه!!! صدای آراد و فربد رو میشنید...که از دور با
لیلی صحبت میکردن! فربد:لیلی این شیشه ها رو گذاشتم تو یخچال! لیلی:باشه..الان میام آراد:می گل کجاس لیلی؟
*میگل:اایییششش...بمیری...همش دنبال من میگرده...تو شرکتم تا میرسه اول میاد ببینه من اومدم یا نه! می گل
خودش رو روی تخت انداخت و بی تفاوت از شنیدن مکالمه ها سرش رو با درسهایی که احساس میکرد عقب افتاده
بود سرگرم کرد. نمیدونست لیلی به اراد چی گفته بود که بی خیال پیدا کردن می گل شده بود...اما هر چی که بود
مهمونها کم کم بیشتر شده بودن و صدای موزیک هم بالاتر رفته بود..باز یاد شهروز و اولین مهمونی که تو خونه اش
بود افتاد.....با این فکر یاد خونه جدیدش افتاد و متعاقب اون یاد شهریار و اینکه آیا با وجود این کارهای شهروز
درست تربیت میشه؟ گوشی رو خیلی غیر ارادی برداشت..انگار میخواست هر بار یه بهونه پیدا کنه با شهروز حرف 1
بزنه...مخصوصا با این مهمونی و تنها بودنش...حتما احتیاج به یه کسی داشت تا باهاش حرف بزنه..شماره رو
گرفت....به ساعت نگاهی انداخت.ساعت 1و نیم بود....امیدوار بود تو اون خونه کذایی نباشه...با وصل شدن تماس

romangram.com | @romangram_com