#می_گل(جلد_اول)_پارت_80
-ميرم پايين تو حياط ميشينم....خودش ببينه نيومدم زنگ ميزنه...نزدم 1-2 ساعت ديگه ميام بالا!ديگه تا اون موقع کارشون تموم شده...به سمت اسانسور رفت...رفته بود پايين...ايشي گفت و دکمه رو زد و منتظر شد...اما هنوز اسانسور شروع به بالا اومدنم نکرده بود که در خونه باز شد...شهروز با شلوارک و بدون بلوز نصفه از در اومد بيرون و نگاهي به مي گل انداخت.
-کجا ميري؟پشيمون شدي؟
-گفتم مهمون داريد برم يکي دو ساعت ديگه بيام!
-مهمونم کيه؟
-نميدونم!
-بيا تو بابا دلت خوشه....
بعد از اين جمله رفت تو و در و باز گذاشت...
مي گل با اعتماد به حرفش رفت تو خونه..هيچ کس غير از شهروز خونه نبود!ناخود آگاه با تعجب پرسيد..پس چرا خونه ايد؟
شهروز برگشت سمتش...نگاهي تو صورت ساده و خسته و در عين حال زيباش انداخت و گفت:فردا ميرم سفر اومدم وسايلم و اماده کنم!
-به سلامتي....با اجازه!
-ناراحت شدي؟
مي گل با تعجب و بي تفاوتي گفت:نه!چرا بايد ناراحت بشم؟
romangram.com | @romangram_com