#می_گل(جلد_اول)_پارت_793


مي گل دستمالش و به سمتش پرت کرد:خودت و مسخره کن.

شهروز لبخند پهني زد..دندونهاي سفيد و رديفش دل مي گل و برد.

-پاش و بريم...اين جواب رو هم بگيريم..يا رومي روم..يا زنگي زنگ..يا دو تايي بيچاره شديم...يا دوتايي خوشبخت!!!

-حالا تو شايداگر جوابت منفي باشه خوشبخت بشي...

بعد خودش و نشون داد...اما من بيچاره رو بگو!!!

اينهارو مي گل با بدجنسي گفت.

شهروز تا دم ماشين بين بازوهاي ستبرش گرفتتش و گفت:راست ميگي...اگر بدبخت بشيم من بدبخت ترم..چون علاوه بر عذاب اين مريضي عذاب الوده کردن تورو هم دارم....و اگر خوشبخت بشيم باز من خوشبخت ترم که با اين سنم و اون سابقه ام...يه عروس به اين خوشگلي و با اين سن و سال و صد البته خانوم دارم.......دوستت دارم مي گل...عاشقتم ميگل...ازت خواهش ميکنم هيچ وقت ترکم نکن...ميدونم خيلي پررو ام..ميدونم لياقتت خيلي بهتر از منه...اما اين رو هم ميدونم خيلي بزرگوار تر و مهربون تر از اين حرفهايي!!!

مي گل دست شهروز و که رو شونه اش بود بوسيد و گفت:عاشقتم!!!

-خانوم و آقا چه نسبتي با هم دارن؟؟؟

شهروز با ضربه ي دستي روي شونه اش برگشت. به پليس نگاهي کرد و بي معطلي جواب داد:پدر بچه اشم!!!

پليس به قيافه بي رنگ و رو مي گل نگاه کرد..با جواب بي معطليه شهروز باور کرد.

-تو خيابون جاي اين کارها نيست..رعايت کنيد!!


romangram.com | @romangram_com