#می_گل(جلد_اول)_پارت_792
-بعد از نهار ميريم ميگيرم..البته خدا کنه آماده باشه!!!
نهار مفصلي و تو يکي از بهترين رستورانها خوردن...
-مي گل اينجوري بخواي بخوري چاق ميشيا...بعد ميرم يه پرستار خوشگل براي بچه ام ميگيرم ...براي اينکه خدايي نکرده گناه نکنم مجبور ميشم عقدش کنما!!!!
مي گل پشت چشمي براش نازک کرد و گفت:تو زرنگي مادر بچه ات و عقد کن!!
-من چاکرشم هستم..فکر کردي براي چي ميخوام رضايت نامه دادگاه و بگيرم؟؟؟فقط تا اون لباس سفيد خوشگله کوچيکت نشده...
با دست غذا خوردن مي گل و نشون داد.
-بايد عروسي و بگيريم.!!!
مي گل فکري که خواست به زبون بياره رو تو دلش نگه داشت..دلش نخواست شادي شهروز و خراب کنه
*اميدوارم جواب ازمايشت منفي بشه تا اين شاديمون الکي نباشه!!!
-انگار خيلي هم خوشت نيومد.
-خيلي هم خوشم اومد..دارم به پرستاره فکر ميکنم..
شهروز خنديد..اون هم بلند بلند...طوري که توجه ميزهاي اطراف و جلب کرد.اما بر عکس هميشه هيچ ابايي نداشت..در واقع کميش هم عصبي بود..به ساعتش نگاه انداخت...يک ربع به 3 بود..
-ديگه نميخوري؟؟
romangram.com | @romangram_com