#می_گل(جلد_اول)_پارت_791


-همه چيز رو نظم داره پيش ميره..اين اگر نظم نداشته باشه دنيا زير و رو ميشه!!

اينهارو با عصبانيت معلوم نبود به کي داره ميگه!!!!

آرمان توي دفتر منتظرشون بود..بعد از کلي گپ و گفت برگه هارو داد و مي گل امضا کرد...موقع خداحافظي رو به مي گل گفت:

-مي گل چته؟؟بيحالي؟؟؟شهروز اذيتت ميکنه برم ازش شکايت کنم بندازمش زندان!!!

مي گل عاشقانه شهروز و نگاه کرد و گفت:نه..کجا اذيتم ميکنه؟؟اينقدر که من اين و اذيت کردم اين من و اذيت نميکنه.

شهروز حق به جانب به آرمان..البته با خنده...گفت:لطفا ازش شکايت کن بندازتش زندان...خيلي اذيت ميکنه!!!

مي گل به پهلوش کوبيد و گفت:بدجنس!!!

مسير بعديشون آزمايشگاه و گرفتن جواب ازمايش مي گل بود!!!مثل همه ي علائم ديگه نشون ميداد مي گل بارداره!!!

شهروز:بريم نهار بخوريم..بچه ام گشنشه...مگه نه؟

مي گل لبخند زد..خجالت کشيد..اين پسري که اين حرفهارو ميزد هيچ نسبتي باهاش نداشت....فقط پدر بچه اش بود...بايد به زودي يه فکري ميکردن!!!

-من قربون شرم و حيات..عروس من!!!

-آزمايش تو چي؟؟


romangram.com | @romangram_com