#می_گل(جلد_اول)_پارت_786
-بهت ميگم کجا بودم..بزار جواب ازمايشمون بياد!!!
شهروز دولا شد و مي گل و بغل کرد
-چرا اينجا خوابيدي؟مگه تو اتاق نداري؟
-شهروز بو ميدي!!!
شهروز بي توجه مي گل و رو تختش گذاشت..خودش بو کرد..
-بو نميدم خانومي!!!
-ميشه يه لباسي بپوشي که عطر نداشته باشه؟؟؟
شهروز لبخند زد...با اينکه دلش نميخواست مي گل باردار باشه...اون هم فقط به خاطر بيماري خودش اما يه جورايي از اين حالتهاي مي گل لذت ميبرد!!!
-چشم گلم...حالش و داري بريم آزمايشگاه؟؟
-آره..الان اماده ميشم..با بي حوصلگي بلند شد و لباس پوشيد..خيلي جالب بود..هنوز خيلي نگذشته بود که اينطوري حالش زار بود..فکر کرد..چه موقعي هم..تازه دانشگاه شروع شده بود..حالا چطوري درس بخونم؟
-حاضري؟
مي گل برگشت و به شهروز نگاه کرد..به سمتش رفت...
-عطر نزدم ببين
romangram.com | @romangram_com