#می_گل(جلد_اول)_پارت_785
-چي هست؟؟؟
مرد نگاه مسخره اي بهش کرد و گفت:نقاره خونه است ديگه...داره ميزنن اوناهاشن...شهروز برگشت و نگاهي به مسير اشاره مرد کرد..وقتي ديد که چند نفر در حال نواختن يه سري ساز مخصوص هستند باز به سمت مرد برگشت و گفت:براي چي ميزنن؟؟؟
-معمولا دم اذان صبح و مغرب ميزنن..با وقتهايي که کسي شفا بگيره!!!
بعد از توضيح مرد رفت...و شهروز فکر کرد....رو به گنبد برگشت و گفت:شفا دادي؟؟؟من که به فال نيک گرفتم....
با اولين پرواز صبح برگشت تهران...وقتي وارد خونه شد مي گل مثل هر وقتي که شهروز شب خونه نميومد رو کاناپه خوابيده بود.
رفت کنارش نشست...دسش و آروم روي شکمش کشيد!!!
-اومدي؟
-ااا..بيداري؟؟؟
مي گل چشمهاش و باز کرد.
-کجا بودي؟؟؟چقدر زود اومدي...زود بيرونت کردن؟
-نه...کسي بيرونم نکرد..خودم اومدم...
مي گل دلخورانه نگاهش کرد
romangram.com | @romangram_com