#می_گل(جلد_اول)_پارت_783
-خيابون امام رضا؟
شهروز گيج نگاهش کرد
-نه!!!خود امام رضا.
-آها حرم منظورته؟؟بار اولته مياي؟
شهروز فقط با سر تاييد کرد.
-معلومه....اولين بارته که هيچ....اصلا اينکاره نيستي...حالا به چه مشکلي خوردي کارت گيرشه خدا داند.
شهروز عصباني بر گشت و نگاهش کرد!
راننده هم که احساس کرد شهروز اعصاب مصاب نداره سکوت کرد و جلوي حرم پياده اش کرد..
شهروز با قدمهاي بلند و محکم به سمت حرم رفت..اما هر چي بيشتر به ورودي نزديک ميشد سرعتش آروم تر ميشد...جلوي در مکث کرد...انگار خجالت کشيد بره تو...برگشت..اما هنوز کاملا نچرخيده بود که پير مردي دستش و گرفت.
-پشيمون نشيا...بدون اينکه چيزي بخواي بري ناراحت ميشه...مگه ميشه براش مهمون بياد دست خالي بفرسته بره؟؟؟تا اينجا اومدي حيفه نري تو...
شهروز نگاه مشکوکانه اي به پيرمرد کوتاه قد و خواستني کرد و گفت:خيلي وقته از اين وادي دورم..خجالت ميکشم حالا که به مشکل خوردم...
-هيسسس!!!فکرشم زشته...ببين چقدر بزرگ و کريمه که با اين اوصافي که ميگي اوردتت در خونش...فکر نکن تو اومديا...خودش اوردتت!!
romangram.com | @romangram_com