#می_گل(جلد_اول)_پارت_781


گوشيش و در اورد و شماره دفتر هواپيمايي اشناش و گرفت..اما باز هم به در بسته خورد...گوشي رو پرت کرد رو صندلي کناريش و فرياد زد.

-لعنتي!!!

پاش و رو پدال فشرد و به سمت فرودگاه رفت....

*ميرم پاي پرواز !!!

ماشين و با عجله تو پارکينگ فرودگاه پارک کرد و رفت تو سالن...با کمي پرس و جو متوجه شد آخرين پرواز مشهد 11 و نيم شبه...ساعتش و نگاهي انداخت..ساعت 10 شب بود!!!خدا رو شکر کرد با اين همه ترافيک باز تونست به پرواز برسه..البته هنوز هم چيزي معلوم نبود.!!

-من يه بليط ميخوام...براي همين امشب

مرد برگه اي رو جلوي شهروز گذاشت و گفت:اسم و تلفنتون و بنويسيد..بشينيد اگر جا داد صداتون ميکنم!

عصبي بود..خواست داد بزنه جا داد و نداد حاليم نيست بايد برم..ولي ديد اينطوري فقط کار رو خراب تر ميکنه!!!

توي سالن حتي نميتونست بشينه..مدام راه ميرفت و يه دستش و مشت کرده بود و ميکوبيد کف اون يکي دستش!!!سه ربع بعد از بلندگو صداش کردن..به سمت دفتر فروش دويد..کارت شناساييش و چک کردن و براش بليط صادر کردن

به سمت ترانزيت دويد وقت چنداني نداشت..در حين دويدن گوشيش زنگ خورد...گوشي رو نگاهي انداخت..مي گل بود..با اينکه نميخواست بهش بگه داره کجا ميره اما فکر کرد نبايد با وضعيتي که داره نگرانش کنم!در حين دويدن گوشي رو جواب داد.

-جانم عزيزم؟

-کجايي؟؟؟چرا نيومدي خونه؟


romangram.com | @romangram_com