#می_گل(جلد_اول)_پارت_772
اما مي گل بلند شد و گفت:کاش بري لباست و عوض کني...بو ميده!!!
-بو ميده؟؟؟
شهروز چنان متعجب شد که انگار امر محال اتفاق افتاده...و واقعا هم همينطور بود...شهروز هيچ وقت بو نميداد..هميشه مرتب بود و تميز...حتي توي دفتر کارش هم حمام بود گاهي که فکر ميکرد زياد عرق کرده همونجا دوش ميگرفت و لباسش و عوض ميکرد.
-آره يه بويي ميده.
شهروز بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت:ديگه بهانه نبود براي دوري از من..اين وصله ها به من نميچسبه ها!!!ولي باشه لباسمم عوض ميکنم...
با رفتن شهروز مي گل هم بلند شد بره تو اتاقش...سرش کمي گيج رفت..نشست رو دسته مبل و دوباره بلند شد..اما شهروز با يه شلوارک بدون بلوز نمايان شد.
-کجا در ميري خوشگله؟
دوباره مي گل و کشيد تو بغلش
مي گل خودش و کنار کشيد و گفت:ما محرم نيستيم شهروز!!!
شهروز مي گل و رها کرد..سيگاري روشن کرد و ولو شد رو مبل
-محرم نيستيم و بو ميدي و دماغت کجه بهانه است...هنوزم خوف اون بيماري کوفتي و داري.!!!اينطوري ميخواي با من زندگي کني؟؟؟
مي گل دلش براش سوخت..حقيقتش اينطوري نبود خودشم نميدونست چرا اينقدر دوست داره از شهروز دوري کنه!!!
-نه به خدا عزيزم..اينطوري نيست.
romangram.com | @romangram_com