#می_گل(جلد_اول)_پارت_770

-شايد سردي زياد ميخوري!!!

-نه بابا...تغذيه ام فرقي نکرده....نميدونم چم شده!!!

-شايد حامله اي!!!

مي گل متعجبانه نگاهش کرد..به همه گفته بود ازدواج کرده..کسي قرار نبود شناسنامه اش و ببينه اينطوري از شر اذيتهاي پسرها هم در امان بود...

-حامله؟؟؟نه بابا!

-چرا نه بابا...اتفاقه ميافته ديگه!!!

-آخه ما...

-آخه شما چي؟؟

-ما جوانب احتياط و رعايت ميکنيم!!!

-عزيزم درصد احتمال خطا رو هم در نظر بگير..

-نه..فکر نکنم!!

اون روز فکر مي گل خيلي مشغول شد....هر چند اين فرضيه رو کاملا رد ميکرد..اما نميدونست چرا اينقدر بهش فکر ميکرد....با ورود شهروز به سمت اتاقش رفت.

شهروز-وايستا مي گل!!!

romangram.com | @romangram_com