#می_گل(جلد_اول)_پارت_766

-ميمونم چي فکر کردي..اصلا اين اتفاق هم نيافتاده بود باهاش ميموندم...

نا خوداگاه دستش و برد سمت دست شهروز و اون و گرفت..به شهروز که نگاهش کرد خيره شد و گفت:دوستت دارم...خيلي!!!

-منم همينطور عشق من!!!



با صداي زنگ تلفن بيدار شد..اما تلفن بالاسرش نبود..صداي شهروز و شنيد که با کسي سلام و احوال پرسي ميکنه و صداش نزديک ميشه

-گوشي ببينم بيداره.

در اتاق باز شد....شهروز وارد اتاق شد.

-بيداري؟؟؟سما است!!

-بده..بيدارم.

شهروز اومد جلو دستش و روي گوشي گرفت و گفت:خوبي؟؟درد نداري؟؟

-نه.

صورتش از خجالت سرخ شد...چقدر شهروز راحت در اين مورد ازش سوال ميکرد و چقدر جالب مي گل که خودش اون شب و باعث شده بود خجالت ميکشيد!

-سلام

romangram.com | @romangram_com