#می_گل(جلد_اول)_پارت_765
-داري اتيششون ميزني؟
به سمت مي گل برگشت.از پله ها بالا رفت و دستش و دور بازوهاش پيچيد...موهاي پريشون و خيسش و زد کنار ...به صورت رنگ پريده و غمگينش از بالا نگاه کرد و گفت:هر چيزي که تورو اذيت کنه از بين ميبرم.!!
-حتي اين بيماري و؟؟؟اون هم داره اذيتم ميکنه!!!
شهروز پوزخندي زد و گفت:قسم ميخورم اگر راهي داشته باشه تا هر جا باشه دنبالش ميرم تا از بين بببرمش...من نميزارم حتي اين بيماري تورو آزار بده!!!
-از کجا ميدوني من ندارم؟؟ما که هنوز جواب ازمايش من و نگرفتيم.
-من رفتم گرفتم خانومي...رفتم گرفتم...منفي بود..خدارو شکر که منفي بود..يعني يه باري از رو دوشم برداشته شد!!!
-اينها سند خانومي من بود!!!
-تو براي من هميشه خانومي...مگه نميخواي هميشه با من بموني؟؟؟...من خودم از نزديک خانوميت و لمس کردم..ديگه چه نيازي به اين چيزها؟؟سه شنبه ميرم دکتر..ميرم ازمايش...يا رومي روم..يا زنگيه زنگ...يا بايد با دنگ و فنگ با هم باشيم..يا راحت و اسوده!!!
مي گل لبخند کمرنگي زد..شهروز هم سرش و بوسيد...ديگه روز شده بود...روشنايي اتيش تو روشنايي صبح گم شد!!!
-برو آماده بشو بريم خونه...فکر کنم خونه استراحت کني بهتر باشه!!
تمام طول راه مي گل فقط بيرون و نگاه کرد...ميدونست خودش مقصره...اتفاقي که افتاده بود همه لذت ديشب و از بين برده بود...لذتي که فکر نميکرد اينقدر زياد باشه...فکر کرد..شهروز عالي بود....واقعا که معلوم بود تجربه داره...بعد فکر کرد من که همه چيز يادم بود چرا اون کارها رو کردم؟..وقتي فکر ميکرد از دست دادن با شهروز به خاطر اين بيماري ابا داشت و ديشب چطور ازش ميخواست با هم باشن خنده اش ميگرفت..و البته ترس...ترسي که از اين بيماري داشت...تمام ديشب يادش بود..ميدونست شهروز جانب احتياط و رعايت کرده بود اما باز هم اين ترس لعنتي ولش نميکرد.
*مي گل خانوم..آش کشک خالته...ديگه بايد باهاش بموني.
romangram.com | @romangram_com