#می_گل(جلد_اول)_پارت_764
-مي گل ميخواي بريم خونه؟؟؟
-خونه و اينجا چه فرقي ميکنه؟؟
-تو خوبي؟؟؟حالت بد نيست؟
مي گل فکر کرد*تو به اين دردي که من دارم ميگي خوب؟؟؟اما روش نشد اين و به شهروز بگه..
-ميرم بخوابم...
وقتي رفت تو اتاق تازه چشمش به تخت افتاد..حالش داشت بد ميشد...اون همه خون...
-شهرووووز!!!
شهروز دويد سمت اتاق
-جانم؟
-اينهارو چيکار کنيم؟؟؟
-خب چرا گريه ميکني؟؟حالت بده؟؟؟چرا رنگت پريد؟؟
شهروز مي گل و بغل کرد و برد رو کاناپه خوابوند..مي گل فقط گريه کرد...شهروز اب قند غليظي براش درست کرد و مقداري هم نمک توش ريخت.
بعد رفت تو اتاق...ملحفه و پتو و هر چي که آثاري از اون شب کذايي داشت جمع کرد و برد بيرون!!حتي تشک و کشون کشون دنبال خودش برد همه رو وسط حياط جمع کرد...شيشه الکل و از زير باربيکيو برداشت ريخت روشون و سيگارش و پرت کرد روش...از هرم گرماي ايجاد شده چند قدم رفت عقب!
romangram.com | @romangram_com