#می_گل(جلد_اول)_پارت_763
بعد از کمي سکوت ادامه داد:من الان دختر بديم؟؟؟
-من جبران ميکنم مي گل..نميزارم اينطوري بموني و انگ بد بودن و بهت بزنن!!!
-ديگه مهم نيست...
-مي گل..اين اتفاق افتاده....
اومد جلوش نشست و دستهاش و تو دستش گرفت و گفت:گفتم درستش ميکنم يعني ميکنم...پس خواهشا اينقدر غمگين نشو.....فردا روز اول دانشگاهه!!!بايد با روحيه بري سر کلاس..بهشم فکر نکن..من و تو محرم بوديم..گناه نکرديم..هرچند قصد اين و نداشتيم..اما الان شده!!!
بغض مي گل ترکيد...شهروز کشيدتش تو بغلش.
*گور بابات زکرياي رازي با اين کشفت!!!
خواست بگه نبايد ميخوردي..ديد سرزنش سودي نداره...سکوت بهترين مرهم بود....
-قول بده حتي اکر آزمايشات مثبت بود ترکم نکني...با اين وضع...
-گفتم که ميريم دکتر...
-بسه...نميخوام...من زندگيم و با دروغ شروع نميکنم...!!
شهروز خواست بگه فکرت احمقانه است..اما موقعيتش نبود!!بايد به مي گل زمان ميداد....
romangram.com | @romangram_com